|
شایسته ترین دختر سرزمین
خط خطی های ماندگار
واقعه اول نمیدانم چرا بنده انسانی هستم که با واژه استرس به طرز عجیبی بیگانه میباشم حتی در سخت شرایط امتحان یا هر کاری که لازمه آن استرس باشد چه درس خوانده باشم چه نخوانده باشم ... دریغ از یک قطره استرس صبح امروز قرار بود استاد یکی از دروس تخصصی امتحان میان ترم بگیرد (چون استاد لجوجیست و اخلاقی کاملا شبیه به حیوانات دارند میان ترم را با اول ترم اشتباه میگیرند آن هم وقتی که هنوز دو صفحه درس نداده اند و دو روز هفته را سه روز غیبت میکنند و نیم ساعت دیرتر کلاس را شروع میکنند و نیم ساعت هم زودتر تعطیل میکنند) در اینجا استاد را نیز یک عدد ضایع کوچک نمودیم ... چگونه؟... از آنجایی که بنده چهره محبوبی هستم هنوز سر جلسه بودم که یک لحظه سرم را بلند کردم که چهره یکی از آقایان متاهل کلاس جلوی چشمم تداعی شد که نگاهی عاقل اندر سفیه به بنده انداخته و دستشان را بالای سرشان برای اشاره به اینکه کدام سوال را میخواهند برده بودند که قبل از اینکه اشاره کنند بنده با یک عدد خنده تمسخر آمیز واقعه دوم دوست بنده چند روزیست که سرماخوردگی شدید بر ایشان غلبه کرده واقعه سوم استاد قبل از امتحام مختصری تدریس نمودند ... در حال تدریس بودند که همان آقای متاهلی که از بنده تقلب میخواستند یک سوال در سطح بسیار بسیار ابتدایی پرسیدند و استاد هم به ایشان احترام گذاشته و ایشان را عجب خری تشبیه نمودند پن : با بنده کل کل اضافی نکنید یه دفعه دید بی جنبه بازی درآوردم کلا در کامنتها رو تخته کردم که نتونید کامنت بزارید (قابل توجه بعضیها توی بنجل بازار) پن2: بزار اون یکی وبلاگ تو میهن بلاگ روبه راه بشه ... اونقت همهتونو از وب شخصیم میندازم بیرون بعد با خیال راحت نق میزنم هر چی دلم میخواد به مردم گیر میدم ... دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 18:47 :: نويسنده : شاهزاده خانم
هیچ گریانی را ندیدم که همچون قلم به زیبایی تبسم کند. (امام صادق(ع))
روز سه شنبه هفته پیش بعد اینکه کلاس تموم شد با دوستم برای خریدن یه کتاب درسی که فردا لازمش داشتی رفتیم کتاب فروشی نم نم داشت بارون میزد ... ولی طوری نبود که آدم خیس شه هوا عالی بود داشتیم میرفتیم که نزدیکای مغازه ... دو تا پیرمرد که از سرما میلرزیدن زیر یه سایبون سر پا ایستاده بودن حرف میزدن احتمالا دوره شاه از این لاتهای سر کوچه خلوت بودن آخه بابابزرگ تو حواست به خودت باشه که زیر بارون سکته نزنی خونت گردن یه بدبخت بیفته واقعا که دیگه به پیرمردا هم نمیشه اعتماد کرد دیگه نمیشه دونفری هم از خونه بیرون رفت باید خانوادگی بری که کسی جرات نکنه بگه بالای چشت ابرو پن: پیرمرد هم پیرمردای قدیم پن2: دلم خیلی گرفته خطاب به اونی که دلمو شکست :میدونی قشنگی زندگی چیه؟ اینکه تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کنه
یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 10:4 :: نويسنده : شاهزاده خانم
من نمیدونم اینا اومدن اینجا کاباره بزنن یا درس بخونن!!!! چند روزه خونه همسایه ی پشت خونه امون که با حیاط پشتیمون به هم وصلن و خونه عمومه که کرایه داده به یه سری دانشجویه دختر ... واقعا اعصاب خورد کن شدن انقد با صدای بلند حرف میزنن جیغ میکشن دیشب دیگه میخواستم برم رو دیوار یه سنگ بردارم پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 10:45 :: نويسنده : شاهزاده خانم
درباره وبلاگ ![]() خدايا! به جامعه ام بياموز که تنها راه بسوي تو ، از زمين ميگذرد ، اما به من بيراهه اي ميان بر نشان بده . خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين ميار که زرنگيهاي حقير و پستيهاي نکبت بار و پليد "شبه آدمهاي اندک" را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم : بزرگواري گول خور" باشم تا همچون اينان "کوچکواري گول زن" . پیوندهای روزانه پيوندها |
||