تبليغاتX
شایسته ترین دختر سرزمین
 
شایسته ترین دختر سرزمین
خط خطی های ماندگار

واقعه اول

نمیدانم چرا بنده انسانی هستم که با واژه استرس به طرز عجیبی بیگانه میباشم

حتی در سخت شرایط امتحان یا هر کاری که لازمه آن استرس باشد چه درس خوانده باشم چه نخوانده باشم ... دریغ از یک قطره استرس

صبح امروز قرار بود استاد یکی از دروس تخصصی امتحان میان ترم بگیرد (چون استاد لجوجیست و اخلاقی کاملا شبیه به حیوانات دارند میان ترم را با اول ترم اشتباه میگیرند آن هم وقتی که هنوز دو صفحه درس نداده اند و دو روز هفته را سه روز غیبت میکنند و نیم ساعت دیرتر کلاس را شروع میکنند و نیم ساعت هم زودتر تعطیل میکنند)   بنده نیز دقیقا همان جلسه که ایشان مطالب مهمی را تدریس نموده بودند غایب بودم و از برکات تدریس ایشان بی نصیب مانده بودم   و اکنون فقط تشریحی ها را میدانستم استاد ما نیز که شرح حالش را در پرانتز نوشتم از سر لج 4 عدد سوال طرح کرده بود که سه سوالش مربوط به درسی بود که بنده حضور نداشتم ... (یعنی از همین ابتدا نمره خودم را فهمیدم) 

در اینجا استاد را نیز یک عدد ضایع کوچک نمودیم ... چگونه؟... از آنجایی که بنده چهره محبوبی هستم   و برای خود طرفداران زیادی از کودک و پیر و جوان دارم   استاد ما اسم بنده را ورد زبانش قرار داده و همۀ خانمها را شبیه بنده میبینند و سر کلاس همه را به اسم بنده خطاب میکند.. و اما هر جلسه که می آید دلش میخواهد هرچند کوتاه با بنده هم کلام شوند ... سرم را داخل برگه ای که نمیدانسم چیست فرو کرده بودم و به سوالات فکر میکردم که استاد گفت خانوم (...) (این سه نقطه در اینجا فامیلی بنده میباشد) حواست به برگه‌ات باشه دارن از رو دستت مینویسن  لبخندی زدم گفتم استاد من اصلا غایب بودم کلا نمیفهمم این سوالا چیه   ... استاد هم کم نیاوردند و قبل از اینکه دانشجویان متوجه شوند و خنده سر دهند بحث را عوض کرد

هنوز سر جلسه بودم که یک لحظه سرم را بلند کردم که چهره یکی از آقایان متاهل کلاس جلوی چشمم تداعی شد که نگاهی عاقل اندر سفیه به بنده انداخته و دستشان را بالای سرشان برای اشاره به اینکه کدام سوال را میخواهند برده بودند که قبل از اینکه اشاره کنند بنده با یک عدد خنده تمسخر آمیز   که حاوی سخنان زیادی بود به ایشان فهماندم که بنده از شما بدترم و او نیز با خنده ای همان گونه از بنده تشکر نمودند ... و خلاصه همان سوال اول را جواب داده و یک عدد صفر مبارک انشاالله هفته آینده تحویل میگیرم

 

واقعه دوم

دوست بنده چند روزیست که سرماخوردگی شدید بر ایشان غلبه کرده   و دکتر ایشان به آنفولانزا مشکوک شده است ... ایشان که بر عکس بنده پر از استرس و نگرانی برای امتحان است یک عدد برگه گواهی پزشکی به بنده داده بودند که به استاد نشان دهم تا برای ایشان غیبت موجه رد کنند ... من هم برگه را نزد استاد بردم ... استاد تا لای برگه را باز نموده و جمله مشکوک به انفولانزا را خواندند با ترس برگه را انداخته و گفتند مهم نیست بهش بگو اصلا نیاد

 

واقعه سوم

استاد قبل از امتحام مختصری تدریس نمودند ... در حال تدریس بودند که همان آقای متاهلی که از بنده تقلب میخواستند یک سوال در سطح بسیار بسیار ابتدایی پرسیدند و استاد هم به ایشان احترام گذاشته و ایشان را عجب خری تشبیه نمودند   و در همان لحظه یکی از خانومها داشت بیرون میرفت که جواب تک زنگی که خورده بود را بدهد (به بهانه اینکه خودی نشان دهند تا یک تک زنگ میخورند هوایی شده و از کلاس بیرون میزنند) استاد وارد بحث شده بودند که خانم محترمه وارد شدند و با ناراحتی و چهره ای در هم فرو رفته   و غروری عجیب رو به استاد کرده و گفتند استاد من اجازه گرفتم رفتم بیرون شما حواست نبود که به من این حرف رو زدی ... بیچاره استاد یک عدد علامت تعجب بزرگ! روی سرش نقش بست و گفت خانوم من چیزی نگفتم که ... گفت من خودم میدونم چی گفتید ولی من اجازه گرفته بودم ... بنده که متوجه شده بودم گفتمم استاد ایشون وقتی به اقای فلانی حرف زدید داشتند رد میشدند فکر کردند با ایشونی کلاس مثل بمب خنده ترکید   و استاد گفت من که به خانوما از این حرفا نمیزنم الانم فقط برای اینکه میدونم این اقا جنبه اش رو داره بهش این حرفو زدم

 

 

پ‌ن : با بنده کل کل اضافی نکنید یه دفعه دید بی جنبه بازی درآوردم کلا در کامنتها رو تخته کردم که نتونید کامنت بزارید (قابل توجه بعضیها توی بنجل بازار)

پ‌ن2: بزار اون یکی وبلاگ تو میهن بلاگ روبه راه بشه ... اونقت همه‌تونو از وب شخصیم میندازم بیرون بعد با خیال راحت نق میزنم هر چی دلم میخواد به مردم گیر میدم ...



دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 18:47 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

هیچ گریانی را ندیدم که همچون قلم به زیبایی تبسم کند. (امام صادق(ع))

 

 

روز سه شنبه هفته پیش بعد اینکه کلاس تموم شد با دوستم برای خریدن یه کتاب درسی که فردا لازمش داشتی رفتیم کتاب فروشی

نم نم داشت بارون میزد ... ولی طوری نبود که آدم خیس شه

هوا عالی بود 

داشتیم میرفتیم که نزدیکای مغازه ... دو تا پیرمرد که از سرما میلرزیدن زیر یه سایبون سر پا ایستاده بودن حرف میزدن

احتمالا دوره شاه از این لاتهای سر کوچه خلوت بودن   که با دیدن ما یه متلک انداختن که (ولگردی؟؟؟)

آخه بابابزرگ تو حواست به خودت باشه که زیر بارون سکته نزنی خونت گردن یه بدبخت بیفته

واقعا که دیگه به پیرمردا هم نمیشه اعتماد کرد

دیگه نمیشه دونفری هم از خونه بیرون رفت باید خانوادگی بری که کسی جرات نکنه بگه بالای چشت ابرو

 

پ‌ن: پیرمرد هم پیرمردای قدیم

پ‌ن2: دلم خیلی گرفته     ... ناراحتم   ... عصبانیم   ... یکی دلمو شکسته  

خطاب به اونی که دلمو شکست :میدونی قشنگی زندگی چیه؟ اینکه تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کنه

 



یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 10:4 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

من نمیدونم اینا اومدن اینجا کاباره بزنن یا درس بخونن!!!!

چند روزه خونه همسایه ی پشت خونه امون که با حیاط پشتیمون به هم وصلن و خونه عمومه که کرایه داده به یه سری دانشجویه دختر ... واقعا اعصاب خورد کن شدن  

انقد با صدای بلند حرف میزنن جیغ میکشن   و صدای موزیکشون و بلند میکنن و کف میزنن   میرقصن که من تو اتاق خودم راحت صداشونو میشنوم!!

دیشب دیگه میخواستم برم رو دیوار یه سنگ بردارم   بزنم تو درحیاط پشتیشون که از ترس انقد جیغ بکشن که همه ی جیغاشون تموم شه ساکت بشن



پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 10:45 ::  نويسنده : شاهزاده خانم
درباره وبلاگ

خدايا! به جامعه ام بياموز که تنها راه بسوي تو ، از زمين ميگذرد ، اما به من بيراهه اي ميان بر نشان بده .
خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين ميار که زرنگيهاي حقير و پستيهاي نکبت بار و پليد "شبه آدمهاي اندک" را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم : بزرگواري گول خور" باشم تا همچون اينان "کوچکواري گول زن" .