تبليغاتX
شایسته ترین دختر سرزمین
 
شایسته ترین دختر سرزمین
خط خطی های ماندگار

 

منو دوستم داشتیم از سر کار بر میگشتیم کوچه ای که از اون رد میشدیم کوچه خلوت و ساکتی بود فقط آخرای کوچه یک پسر دوچرخه سوار ایستاده بود که داشتیم کم کم به اون نزدیک می شدیم من داشتم جواب سوالی که دوستم با من مطرح کرده بود رو می دادم و حواسم به هیچ کس و دور و ورم نبود (همیشه هم همینطورم کاری به کار کسی ندارم) که دیدم دوستم سرعت قدمهاشو تند کرد و چادری که سرش بود رو کشید رو صورتش و از بغل دست من به سرعت رد شد! هر چی صداش زدم هم جوابم رو نداد ... حالا دیگه پسر دوچرخه سوار رو هم رد کرده بودیم و اون هم از کوچه رفت ... من دنبال دوستم بودم و همش می گفتم من حرفی زدم که ناراحت شدی ولی جواب نمیداد ... بالاخره از کوچه رد شدیم و رفتیم سر خیابون. دوستم وایساد و یه نفس کشید و گفت حالم داره بد میشه ... تعجب کردم گفتم مگه چی شده تو که منو دیوونه کردی گفت آخه یه چیزی دیدم ... تو ندیدی؟ من گفتم نه! چی؟ گفت اون پسر دوچرخه سواره زیب شلوارش رو باز کرده بود و جلوی چشم ما داشت (عذر می خوام) با آلت تناسلیش بازی می کرد ... مرد گنده قیافش که به دیوونه ها نمی خورد .

شُکه شدم! تو خیابون! .... اونم این کار! واقعا آدم باید خیلی کمبود داشته باشه!!!!!!!!!! .

 



چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 :: 15:26 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

موضوع رو به بابام گفتم ... خیلی منطقی با قضیه برخورد کرد گفت اگه دوسش داری تا برات نگهش دارم اگه نه تا از شرش راحتت کنم منم گفتم می خوام سر به تنش نباشه ... رفته بود شکاتش کنه که تصادفا تو دادگستری دیده بودش همراه پدرش وقتی باهاش حرف زده بود ترسوی دروغگو گفته بود من اول زنگ زدم! ولی بابا که کم نمی آره گفته بود بیا بریم پرینت بگیریم اگه یه زنگ از جانب دختر من بود من می دونم و اون ... از ترسش گفته بود گُه خوردم و غلط کردم دیگه از این کارا نمی کنم ... عجب مجنون بیابانگردی!!!! اینه عشقهای رنگین خیابانی که گولش رو می خورید هم جنس های عزیز.



دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 :: 7:25 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

شماره منو نمی دونم از کجا آورده اس ام اس و زنگ می زنه و ادعا می کنه که منو دوست داره ولی کور خونده فکر کرده من از این آدمای ساده لوحی ام که کمبود محبت باعث میشه خیلی زود خودشون رو ببازن و عاشق بشن می دونم باید چکار کنم ... من با بابام انقدر صمیمی و دوست هستم که موضوع رو راحت بهش بگم ... دنبال یه فرصت مناسبم ... خنده دار ترین حرفی که برام ارسال کرده این بوده که : عزیزم وقتی جواب مسیجامو نمی دی انگار تیری وارد قلبم میکنی تو می خوای دل منو بشکنی؟ .

شکستن کمه می خوام خورد شه دلت تیر هم کمته باید تیرآهن فرو کنم تو قلبت ... تا تو باشی هوس عاشق شدن نکنی اونم پشت تلفن.



یکشنبه هفتم بهمن 1386 :: 19:25 ::  نويسنده : شاهزاده خانم
درباره وبلاگ

خدايا! به جامعه ام بياموز که تنها راه بسوي تو ، از زمين ميگذرد ، اما به من بيراهه اي ميان بر نشان بده .
خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين ميار که زرنگيهاي حقير و پستيهاي نکبت بار و پليد "شبه آدمهاي اندک" را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم : بزرگواري گول خور" باشم تا همچون اينان "کوچکواري گول زن" .