تبليغاتX
شایسته ترین دختر سرزمین
 
شایسته ترین دختر سرزمین
خط خطی های ماندگار

ميدونستين هر خال "شاه" در بازي ورق ، نشونه يكي از پادشاهاي بزرگ تاريخه


خال پيك : شاه‌ديويد
خال گشنيز : اسكندر كبير
خال دل : شارلماني...امپراتور فرانسه بزرگ
خال خشت : ژوليوس سزار

 

البته من به عنوان نماينده تام الاختيار از طرف خداوند بهتون گوشزد مي كنم كه بازي با اين آلت هاي لهو و لعب حرام و اِند حرام است .

 

-------------------------------------------------------

 

يه چيز جالب ديگه اينكه :

 

اگر در پاركي ، پيكره شخصي بر روي اسبي قرار داشته باشد كه هر دو پاي جلويي آن اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن شخص در جنگ كشته شده است...اگر يك پاي اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن فرد در جنگ زخمي شده است...اگر هر چهار دست و پاي اسب بر روي زمين باشد ، نشانه آن است كه آن شخص به مرگ طبيعي مرده است

 

-------------------------------------------------------

 

و جالب تر از همه اينكه :

 

جليقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف ‌پاك‌ كن هاي شيشه جلوي اتومبيل و چاپگرهاي ليزري توسط زنان اختراع شدند .



دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 :: 5:36 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

* گربه ها عاشق آدمهایی هستند که در کار دیگران موش می دوانند!

* آدم ناشی به جای تب بر ، از قیچی استفاده می کند!

* به نارنجک بی ضامن وام نمی دهند!

* آن قدر خسیس بود که بعد از مرگ هم عمرش را به کسی نداد!

* اسپند دود می کنم تا چشمم کسی را نخورد!

* تعصبم خودکشی کرد تا من راحت تر فکر کنم!

* کسی که خود را به نور ماه راضی کند نور خورشید کورش خواهد کرد!

* برای آن که حرف های بزرگ بزنم همیشه آنها را متر می کنم!



شنبه بیست و سوم شهریور 1387 :: 7:20 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

دیشب نشستم پای سیستم که هم جواب کامنت هامو بدم هم آپ بزارم (بعضی وقتا با خودم هم لج میکنم) ... کارتم شبانه بود 2 دقیقه مونده بود که فعال شه اومدم یه کم به خودم ضد حال بزنم (نخنیدینا) زدم کانکت شه که خوب معلومه نشد ولی واقعا حالگیریی شد حسابی موقعی که اعتبارش شروع شد هر کاری کردم کانکت شه نشد که نشد نه بوقی نه صدایی هیچی هم از مودم صدا در نمی اومد قطعش کردم تلفن خونه رو برداشتم اونم همون طور انگار قهر کرده بودن منم خاموش کردم رفتم.... امروز صبح کانکت شدم که از بدشانسی ارتباط قطع شد و دوباره همون بلای دیشب به سر تلفن و کامپیوترم اومد و دیگه هم وصل نشد ... دیگه مطمئن شدم هر چی هست مربوط به سیستم منه خاموشش کردم تلفنو که برداشتم دیدم آزاد شد!!!!!!!!! این دیگه چه بلایی سر این اومده ... خدا کنه اشکال از مودمم نباشه همین چند وقت پیش مودمم پرید 20000 تومان از پولای بیزبونمو دادم مودم ... ایییییییی دوباره نه جون من شما نمیدونید چه مرگشه؟

 

هر بار که کانکت بشم اگه قطع کنم باید از اول Shut Down کنم تا درست شه!!!!!!!!

 



پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 :: 22:36 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

بعد از خوندن نماز ظهر دراز کشیدم که یه کم استراحت کنم وقتی چشامو باز کردم همه جا تاریک بود دنبال موبایلم گشتم که ببینم ساعت چنده؟ کی؟ من کجام؟ دیدم نوشته 15 و بقیشو نخوندم انداختمش یه گوشه پیش خودم گفتم مگه ساعت موبایلم جلو می افته!؟ داداشم اومد دم اتاق گفتم ساعت چنده شبه یا روزه!؟ گفت پاشو پاشو سحره باید روزه بگیری ... از جام بلند شدم تازه یادم اومدم ظهر بوده که خوابیدم! رفتم دم پنجره هوا قرمز قرمز بود و یه دفعه طوفانی شد دیدنی! باد و خاک به طور شدید بعدش هم برقا رفت تو اون ساعت از روز همه جا تاریک بود و چشم چشم و نمیدید واقعا صحنه عجیبی بود که تا حالا ندیده بودم ... یاد کارتون حضرت نوح افتادم ... راه افتادم که گلاب به روتون برم دست شویی داداشم دستمو گرفت گفت دیوونه کجا میری اگه بری بیرون که باد میبرتت ... بعدش هم بارون شدیدی زد و همه اون خاکا رو شست و هوا عالی عالی شد ... این هوای طوفانی منو یاد این مطلب انداخت ...

 

گذر عمر

عمر چه زود می گذرد....

به قول شاعر ؛

تا نگاه میکنی وقت رفتن است ، ناگهان چه زود دیر می شود..... این عمر کوتاه که شاعران بسیاری از کوتاهی و ناپایدار بودن آن شکوه دارند اگر قدر دانسته شود میتواند سرچشمه بسیاری از آفرینش ها و خدا قیمت ها باشد و انسان را به تعالی برساند .

پاییز نشانه و اشاره ای است به عمر گذران و خزانی که در نهایت انسان را در بر میگیرد اما این خزان بی پایان نیست و بهار دیگری را در پی دارد ، بهاری که انسانهای فرو شده در خاک را دوباره بر می انگیزد ، بهار رستاخیز ، روز پرسش ، روزی که همه ما در برابر میدان الهی می ایستیم و باید پاسخگوی اعمال و رفتارمان باشیم ، خوشا آنان که سبکبار و سبکبال در صحرای محشر به پا میخیزند و کوله بارشان آنقدر از کارهای خیر و نیک پر است که چشم به لطف و کرم الهی دارند....

 



سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 :: 22:18 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

فرهنگ لغات دانشجویی

 

دانشجو: صاحب آرزو های برباد رفته ، بی خانمان ، آس و پاس ، کسی که هیچ شباهتی با جوینده دانش نداشته باشد . کسی که پایان هر ترم و بعد از امتحان تصمیم می گیذد از بالای یک برج شیرجه بزنند اما دل این کار را ندارند. کسی که سر کلاس فقط چرت می زند ، ساعتش را نگاه میکند و هر از گاهی با خمیازه می گوید :«استاد خسته نباشید!» کسی که هر ترم 3 تا 4 واحد ولولوژی می گیرد و پاس میکند!

 

استاد باحال: نوعی استاد که حوصله درس پرسیدن و میان ترم و کوئیز و ... را نداشته باشد. استادی که نیم ساعت زودتر تعطیل میکند. کسی که وقتی بگویید: «خسته نباشید استاد» می توانید 32 تا دندانش را ببینید و ذوقناک شدنش را حس کنید. استادی که حضور و غیاب را بی کلاس بداند. استادی که فکش گالوانیزه نیست و کلاس ها را یک خط در میان می آید ، استادی که سوالهای پایان ترم را در آخرین جلسه به شما می دهد و درسش را پاس می کنید!

 

ترم اولی: تازه نفس ، گیج ، اول ترم جدید با پیراهن یقه سفید بسته و شلوار اتو کشیده در انظار ظاهر می شود ، کسی که وقتی ربروی سلف باشید از شما می پرسد: آقا کتابخانه کجاست؟ کسی که از استاد راهنمای خود می پرسد: ببخشید از کجا باید ژتون بگیرم؟ کسی که وقتی ریاضی را گرفت تمامی جلد های کتاب ریاضی موجود در کتابفروشی (لیتهلد لیت هلد ، توماس ، بویس و ...) را تهیه میکند . بچه ننه!

 

فارغ التحصیل: فسیل ، استخدام رسمی شرکت ایران ول ، کسی که نسبت به تمام امراض واکسینه شده ، عاقبت برباد رفته ، از اینجا رانده و از آنجا مانده!

 

امتحانات آخر ترم: دورانی که همه در آن تصمیم میگیرند از اول ترم آینده با جدیت درس بخوانند. در پایان این دوره تعداد موهای سرتان انگشت شمار و دنده های قفسه سینه تان کاملا مشخص خواهد شد.

 

کوئیز: امتحاناتی که به صورت غیر مترقبه و سورپریز هر از گاهی استاد استادها می گیرند تا خودی نشان دهند – نی نی گول زن ، مطمئن باشید که کم پیش می آید تأثیر داده شوند!

 



دوشنبه هجدهم شهریور 1387 :: 18:30 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

رفتم تو اتاق داداشم دیدم دراز کشیده و هندزفری تو گوششه ... احساس کردم حالش گرفتست رفتم سرمو گذاشتم گوشه ی بالشش و یه لنگه از هندزفریشو برداشتم گذاشتم تو گوشم ببینم چی گوش میده ... منتظر عکس العملش بودم که بگه کی میگه سرتو بزاری اینجا و هندزفری رو از گوشم دربیاری و منم از رو نرم پاشم یه لگد بکوبم تو بالشش و برم بیرون ولی دیدم نه! همچین بدش نیومد برام کنار خودش جا باز کرد و منم راحت لم دادم کنارش و رفتم تو بهر ترانه ی غمگینی که گوش میداد ... دلم می خواست دستمو مینداختم گردنش و هزارتا بوسش میکردم و بهش میگفتم که چقد دوسش دارم ولی میدونستم خیلی مغروره و خم به ابروش نمی یاره ... بی خیال شدم رفتم تو ذهنش ... ناراحت بود ... شایدم پشیمون ... ولی از اون ترانه ای که گذاشته بود معلوم بود دلش گرفته می تونستم بفهمم دردش چیه ... میدونستم داره به چی فکر میکنه ... ولی هیچی بهش نگفتم می دونستم به کسی حرف دلشو نمیزنه ... دلم گرفت هندزفریشو دادم بهشو از اتاق زدم بیرون .



دوشنبه هجدهم شهریور 1387 :: 9:3 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

شعرش طولانی اما قشنگه من دوسش دارم

 

هذيان يك مسلول (کارو)

همره باد از نشيب و فراز كوهساران
 از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
 از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران
 مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي
 سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،‌اشك نيازي
 مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر
 مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر
 ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر
 اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در
 باز كن در باز كن ... تا ببينمت يكبار ديگر
 چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم
 آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم
 تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
 خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم
 كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
 اشك من در وادي آوارگان ،‌آواره گشته
 درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته
 سينه ام از دست اين تك سرفهها صد اره گشته
 بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
 غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر
 خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
 آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
 سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
 هر چه دل مي خواست در انجام آن آزاد بودم
 صيد من بودند مهرويان و من صياد بودم
بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم
 درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من
 خاك گور زندگي شد ،‌ در به در خاكستر من
 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
 وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم
 همنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
 اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
 غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم
زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم
ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
 خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من
 وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شر توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم
 آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را
 بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را
 بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
 باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
 سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را
 گويمش مادر چه سنگين بود اين باري كه بردم
 خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم
سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده
 زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم
عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !
اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني
سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني
 دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني
 آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني
 هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته
 كرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته
مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
 آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
 تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
 تا نبيند بي كفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،‌خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش
 تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش
 قايقي از استخوان ،‌خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته
 دستهايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته
 پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
 مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل
 آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر
 اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز كن در
 باز كن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر

 



شنبه شانزدهم شهریور 1387 :: 12:15 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

همسری خواسته بودم به مَثَل قو و فریبندگی و جذبه جادو و به بو چون گل سب بو ، و چشمان چو آهو، خوش آوازه و کم رو ، نتواند بشود بر من و بر زندگی ام چیر و به پایم بشود پیر و ز عمرش نشود سیر و به سویم نزند تیر و غذایم نشود دیر و بود گیسوی او بور و جمالش به مَثَل حور و قدش با قد من جور و ز او چشم حسد کور...

 

ولی از شانس بد من ، نشده حاصلم این زن ، بلکه سوهان شده او بهر سر و تن ، مادرم همسری آورده برایم ، شده تاریک سرایم ، شده خاموش نوایم ، شکوه آغاز نمایم که : دو پایش شده لنگان و بخواهد ز همه جان و خورد او سر انسان و بخواهد فرمژگان و عمل روی دو پلکان و خط اندر خم ابرو...من اندر ید او خرد و چنان رستم دستان به دو بازویش بسی زور و شجاع است چو بن هور و دو پایش به لب گور و دو چشمش ، یکیشون کور و غذایش همه دم شور...

پشیمانی من را تو ندانی و روم در شب بارانی و بر زندگی ام اشک بریزم و به این گردن خورد ، حلقه درآویزم و کی باشد از این واقعه پرهیزم؟!



جمعه پانزدهم شهریور 1387 :: 7:48 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

بعضی وقت ها پیش خودم می گم ... چی می شد اگه تو اسلام یه تغییراتی می دادن فکر می کنم اگه اسلام هم با هر دوره از انسانیت تغییر کنه بد نباشه!!

مثلا همین روزه گرفتن خوب به نظرم اون زمانها پیامبر به خاطر قحطی و گرسنگی مردم به اونها گفته روزه بگیرن که هم ثواب کنن هم ایمان بیارن هم گرسنگی رو با این امید تحمل کنن ولی امروزا کمتر کسی پیدا میشه که خدا و پیغمبر رو قبول نداشته باشه حداقل ما که قبول داریم!

یا مثلا چی می شد وضو رو حذف می کردن تا ما راحت نماز بخونیم به خدا همین وضو گرفتن باعث می شه خیلی ها نماز نخونن به نظرم اون زمانها خوب بیشتر مردم تمیز نبودن و شاید سالی یه بار حموم می رفتن برای همین که یاد بگیرن تمیز باشن باز هم پیامبر به وسیله وضو گرفتن آداب تمیزی رو بینشون رواج داده ... نمی دونم شاید هم دارم دم از کفر می زنم و فکر می کنم دارم پیشنهاد درستی میدم ولی ، خوب بود اگه تغییراتی تو اسلام هم داده می شد ... آدما همیشه از یکنواختی خسته میشن ... بی خیال فکر کنم از زور گرسنگی دارم زیادی چرت میگم .... نه؟



پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 :: 19:27 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

داشتم جدول حل می کردم که چشم خورد به تیتراژ پایین صفحه که نوشته بود :

اگه زیاد با کامپیوتر کار می کنید ، ضد آفتاب بزنید!!!!!!!



پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 :: 9:40 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

فرشته بیکار 

 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند

*خدایا شکر !"

 



چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 :: 11:5 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

اون یکی وبلاگم رو افراد عقده ای زدن هک کردن ... ولی مشکلی نیست این جا رو که دارم از این به بعد فعالانه تر کار این وبلاگ رو راه میندازم .

 

ماه مبارک رمضان رو هم از همینجا به همه چه اونایی که روزه می گیرن چه نمی گیرن

 تبریک میگم



سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 :: 7:19 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

زن ذلیلا اینجا اونجا همه جا

چند وقت پیش رفته بودیم مسافرت تو یکی از روزها بعد از خوردن شام ما دخترا سرازیر شدیم پی ظرفشویی های عمومی که ظرف بشوریم اما یه دونه خانم اون دورو ورا ندیدیم هجوم مردهای زن ذلیل اونجا انقد زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود برگشتیم رفتیم سراغ یک ظرف شویی دیگه اونجا همه خانم های خانه دار و عاشقان حقیقی زندگی زناشویی (کسانی که هوای مرداشونو حتی تو مسافرت هم دارن) بودند چند قدم اونطرفتر یه مرد با ظرفهاش منتظر بود خانما تموم کنن تا ظرف بشوره میخواستم یه متلک بهش بندازم که آقا ظرف شویی زن ذلیلا اون ظرفه اما روم نشد گفتم به تو چه آقایونه بیچاره هم باید رانندگی میکردن هم ظرف میشستن هم غذا درست میکردن هم پوشک بچه عوض میکردن اما جمع ما خیلی صمیمی بود نه زن ذلیل داشتیم و نه مرد سالار هر کی وظایف خودش بگذریم دنیا خیلی عوض شده داره جای مرد و زن هم عوض می شه

 

چرخه زندگي مردها:

بچگی:

م.ذ (مامان ذليل)

جوانی:

د.ذ (دوست دختر ذليل)

ميانسالی:

ز.ذ (زن ذليل)

پيری:

ب.ذ (بچه ذليل)

مرگ:

ذ.م (ذليل مرده!)



دوشنبه یازدهم شهریور 1387 :: 7:38 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...



جمعه هشتم شهریور 1387 :: 7:36 ::  نويسنده : شاهزاده خانم
 

 

 هیچ چی مثل کمک کردن به یه دوست ، دقیقاً موقعی که به کمک نیاز داره و کمکش می کنی و از مشکل نجات پیدا می کنه برای آدم و خود طرف خوشحال کننده تر نیست ... خدایا ممنون که بعد از اون همه فکر کردن بالاخره راه درست رو نشونم دادی و من هم قبل از آبروریزی دست اونو گرفتم و نزاشتم شکست بخوره



جمعه هشتم شهریور 1387 :: 7:23 ::  نويسنده : شاهزاده خانم
درباره وبلاگ

خدايا! به جامعه ام بياموز که تنها راه بسوي تو ، از زمين ميگذرد ، اما به من بيراهه اي ميان بر نشان بده .
خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين ميار که زرنگيهاي حقير و پستيهاي نکبت بار و پليد "شبه آدمهاي اندک" را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم : بزرگواري گول خور" باشم تا همچون اينان "کوچکواري گول زن" .