تبليغاتX
شایسته ترین دختر سرزمین
 
شایسته ترین دختر سرزمین
خط خطی های ماندگار

عشق یعنی این که تو باور کنی

می توانی یک نفر را خر کنی!

کذب را هنگام فعل مخ زنی

آن چنان گویی که خود باور کنی!

با دروغی جور شد گر امر خیر

راست را هرگز مبادا شر کنی

عشق همچون تایری تو خالی است

راست گر در آن رود پنجر کنی

می شود چون موم در دستت اگر

از خودت حرف قلمبه در کنی!

می تواتی گر چه هستی بی سواد

شعرهای خوشگلی از بر کنی:

«بر سر عشاق گو توفان ببار»

چتری از اغراق را بر سر کنی

«خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر»

وصف جام و باده و ساغر کنی

بعد یک مقدار تمرین ، کذب محض

می شود جاری چو لب را تر کنی!

می شود او عاشق تعریف هات

اندکی لب را اگر تر تر کنی!

نزد اختر چون که بنشینی مباد

وصف چشم و ابروی زیور کنی!

پیش زیور نیز چون هستی مباد

نقل گیسوی آذر کنی!

روی هم رفته نباید پیش زن

صحبت از یک خانم دیگر کنی!

از دروغت خار گل می گردد و

می شود تقدیم یک جیگر کنی!

گر پسر هستی بیابی دختری

یا اگر هم دختری ، شوهر کنی!

این چنین عشقی است عشق پر فروغ

زندگی روی ستون های دروغ ...

 

 در جواب پرنیان خانم در رابطه با مطلبی که بر ضد عشقهای امروزی نوشتن



چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 :: 21:35 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان می گذشتند . آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم ، بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوست من ، بر چهره ام سیلی زد .

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند . اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت ، بر روی صخره سنگی نوشت : امروز بهترین دوستم مرا نجات داده . دوستی که یک بار بر صورت او سیلی زده و بعد جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید : بعد از آنکه من با حرکت قلبم ترا آزردم ، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای ، چرا؟ و دوستش در پاسخ گفت : وقتی که کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی شن ها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند ، اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام می دهد ما باید آنرا بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید .

 

عکس کنار وبلاگم رو به خاطر اینکه پشت زمینش سیاه شده بود عوض کردم



سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 :: 9:45 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

دیگه دارم کم کم از خوابهای خودم میترسم!!!!!!!.......

من خیلی کم خوابهایی میبینم که یادم بمونه و تا حالا هر کدوم از اینجور خوابها رو دیدم که یادم مونده به واقعیت تبدیل شده!

حالا پسرا هی برن بگن خواب خانما چپه!

تقریباً یه هفته پیش با وجود اینکه منطقه اینجا گرمسیریه و هیچ وقت اینجا برف نمی باره و با توجه به خشک سالی دو سال اخیر بارون هم نزده من خواب دیدم که از آسمون برف میبارید!!

یه برف خیلی آروم و نرم که خیلی زیبا بود و من دستمو زیرش گذاشته بودم و مامانمو با تعجب خبر کردم که اونم ببینه ....

بعد که از رو کتاب تعبیرش کردم معنیش غم و اندوه و قحطی بود البته نه برای خودم ها یعنی کلا برای شهرمون!

و حالا واقعا به حقیقت پیوسته و هر روز یه خبر تاسف اور برامون میارن که مرگهای عجیب غریبی رخ میده امروز هم که خبر دادن یه پدر و بسر با هم دعوا کردن که پسره با بیل به سر بابای خودش زده باباهه هم مرده! واقعا آدم با دست خودش خودشو یتیم کنه دیگه از این غم انگیز تر چی میتونه باشه!؟

تازه از ایل و طایفه ما هیچی از طایفه های دیگه هم واقعاً خبرای ناراحت کننده ای به گوش میرسه

تا کی ادامه داره نمی دونم!؟



شنبه نوزدهم بهمن 1387 :: 15:20 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

نمی دونم تو شهرای شماها هم سِیدهایی پیدا می شن که گدایی کنن یا نه؟!... واقعا این سیدها مایه تاسف جامعه ما هستن که به اسم اولاد پیغمبری به گدایی مشغولن و از بعضیهاشون کارایی سرمیزنه که گفتنش هم خجالت آوره ...

دو سه روز پیش تو شهر ما یه دختره بیعقل (16 – 17 ساله) که تو خونه تنها بوده درو رو یکی از این این سیدها که گدایی میکرده باز می کنه بعد دلش میسوزه به گداهه میگه کسی خونه نیست(خاک تو سرش) همین جا واستا تا برم پول بیارم – درو باز میزاره – سیده هم شیطون میره تو جلدش وارد خونه میشه و اون کاری که نباید انجام بده رو انجام میده و فرار میکنه!!!!

از این تاسف انگیز تر برا اولاد پیغمبر چی هست؟

وقتی این کارو یه سید انجام میده از بقیه چه انتظاری میشه داشت؟!؟!؟



سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 :: 23:39 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

دیروز که آخرین امتحانمو دادم تو راه خونه وقتی از دوستم جدا شدم یه پسر بچه(3- 4 ساله) که نمی دونم بچه کدوم همسایمونه و چند دفه دیگه هم تو راه دانشگاه دنبالم افتاده بود با سرعت تمام دوید طرفم و خودشو انداخت تو بغلم!!!!!! انگار از قبل  منتظر بود منو تنها گیر بیاره چون هیچ وقت این کارو نکرده بود فقط بهم زل می زد و با دوچرخش برامون ارتیس بازی در میاورد یه پسره که داشت رد می شد همینطوری نگاه می کرد و می خندید (حتما داشته پیش خودش به بچهه حسودی میکرده) اگه مامان بچهه رو می دیدم می گفتم جلو بچتو بگیر این اگه بزرگ بشه چی می شه! تازه با هم سن و سال خودشم که نمی پره .... واقعا نمی دونم قدرت گیرایی چهرم خیلی بالاست!!!! یا آهن ربایی چیزی بهم وصله که هر بچه ای چه دختر چه پسر منو می بینه سریع بهم نزدیک می شه ... یه بار مامانم که از خونه خالم می اومد و اون موقع سریال یانگوم رو می داد گفتش که اگه گفتی مجید(پسر خاله 4-5 سالم) چی گفته؟ گفتم چی گفته ... مامانم گفت اومده بهم گفته خاله اگه گفتی یانگوم خوشگله یا ناهید؟! ... مامانمم فکر کرده بود اون می خواد بگه یانگوم واسه همین گفته بود خوب معلومه یانگوم اما پسر خالم گفته بود نه خیر ناهید!!!!!.... و انقد از این اتفاقا برام افتاده که اگه بخوام یادآوری کنم یه طومار میشه ..... واقعاً بچه های امروزی خیلی فرق کردن!!!!!!!!



چهارشنبه نهم بهمن 1387 :: 14:47 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکندست به جانم شرری

که به جان آمدم و شهره بازار شدم

در میخانه گشایید به رویم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقه پیر و خراباتی و هوشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رِند ، می آلود مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

« امام خمینی(ره) »



سه شنبه هشتم بهمن 1387 :: 14:59 ::  نويسنده : شاهزاده خانم

 

نمی دونم چرا بعضی از پسرا تا یه لحظه چش یه دختر به چششون می خوره فکر میکنن دیگه تمومه و دختره هوش از سرش پریده!... درجا یه شماره اعتباری یا ایرانسل (از اینا که یکی بخر دو تا ببر) می ندازن جلو پای دختره و انتظار دارن از فردا بشن لیلی و مجنون . دوستم تو امتحانات سر جلسه برای یکی از پسرا که چیزی بلد نبوده تقلب رسونده (مگه ما دخترا شما رو به جایی برسونیم) حالا برادر پسره پرو پرو تو راه خونه جلو مارو گرفته که تشکر کنه (آخه بگو به تو چه!؟) بعد میگه بیاین بالا برسونیمتون (فقط همینو کم داشتیم) ما هم فقط با یه دستاتون درد نکنه (بشکنه) خواهش می کنیم رامونو گرفتیم رفتیم او طرف خیابون که اونا دیگه نیان بچه پرو رفت آخر بلوار دوباره پیچید از کنارمون رد شده میگه تو رو خدا شمارمو ببرین (چه پر اشتهام هست منظورش هر دوتامونیم) بعد که فهمید ما از اونا نیستیم راشونو کشیدن رفتن .... حالا امروز دوستم می گفت وقتی از تو جدا شدم تو راه پله دوباره اومده میگه بابت رفتار دیروزم معذرت می خوام ... آخه چقدر پرون این ملت .... مگه می ذارن آدم به حال خودش باشه .



سه شنبه یکم بهمن 1387 :: 14:52 ::  نويسنده : شاهزاده خانم
درباره وبلاگ

خدايا! به جامعه ام بياموز که تنها راه بسوي تو ، از زمين ميگذرد ، اما به من بيراهه اي ميان بر نشان بده .
خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين ميار که زرنگيهاي حقير و پستيهاي نکبت بار و پليد "شبه آدمهاي اندک" را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم : بزرگواري گول خور" باشم تا همچون اينان "کوچکواري گول زن" .