|
شایسته ترین دختر سرزمین
خط خطی های ماندگار
این وبلاگ رو با همه خاطراتش به دست خدا می سپرم ... برام خیلی زود گذشت ... تو این مدت دوستای خوبی توی اینترنت پیدا کردم که هر چند کم بهشون سر زدم اما فراموششون نمیکنم ... ازشون هم معذرت میخوام که الان نمیتونم بهشون سر بزنم ... این ترم برام خیلی سنگین شده با واحدای فشرده ای که گرفتم و از همه بدتر امتحانام که پشت سر همه و حتی بعضیهاشون تو ۱ روز ۲ امتحانه که از همه سخت تره ... بدتر از همه اینه که .... ما هم قاطی خروسا شدیم رفتیم پی کارمون برای همین دیگه وقت نوشتن وب نویسی رو ندارم
چهارشنبه نهم دی 1388 :: 22:58 :: نويسنده : شاهزاده خانم
دیروز : روی برد دانشگاه (قسمت مهم موضوع) : به دانشجویانی که ازدواج دانشجویی داشته باشند یک عدد سکه داده میشود امروز : دفتر پزیرش ؛ (جای سوزن انداختن نیست) ، روی نیمکت ها ؛ (جای نشستن نیست) ، داخل کلاسهای خالی ؛ (دو نفر از جنس مؤنث و مذکر موجود است) .... فردا : هزینه های دیگر ازدواج غیر از این سکه به عهده کیست؟؟؟؟! یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 22:20 :: نويسنده : شاهزاده خانم
معلوم نیست چرا بعضیا وقتی به این وبلاگ میان بعد از اینکه بهشون سر زدی و نظرشون رو جواب دادی میرن و پشت سرشون و هم نگاه نمیکنن فکر کنم به خاطر کامنتها باشه که تایید نمیشه!!!!!!! علت تایید نکردن کامنتا و باز نزاشتن قسمت نظرات اینه که بعضا میان و میرن یه پستی از وبلاگ که معلوم نیست ماله کیه نظر میزارن بعد چند روز میان شاکی میشن که چرا بهشون سر نزدی علتش اینه اگه نمیدونید بدونید شنبه هفتم آذر 1388 :: 22:47 :: نويسنده : شاهزاده خانم
جالب ترین قسمت یه مهمونی اونم سر زده میدونید کیه؟ وقت خداحافظی وقتی مهمونا رو تا دم در بدرقه میکنی تازه اونجاست که مخشون تو هوای آزاد باز میشه و غیبتاشون راجع به اینکه فلانی شوهر کرده دختر فلانی طلاق گرفته و .... شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 18:32 :: نويسنده : شاهزاده خانم
واقعه اول نمیدانم چرا بنده انسانی هستم که با واژه استرس به طرز عجیبی بیگانه میباشم حتی در سخت شرایط امتحان یا هر کاری که لازمه آن استرس باشد چه درس خوانده باشم چه نخوانده باشم ... دریغ از یک قطره استرس صبح امروز قرار بود استاد یکی از دروس تخصصی امتحان میان ترم بگیرد (چون استاد لجوجیست و اخلاقی کاملا شبیه به حیوانات دارند میان ترم را با اول ترم اشتباه میگیرند آن هم وقتی که هنوز دو صفحه درس نداده اند و دو روز هفته را سه روز غیبت میکنند و نیم ساعت دیرتر کلاس را شروع میکنند و نیم ساعت هم زودتر تعطیل میکنند) در اینجا استاد را نیز یک عدد ضایع کوچک نمودیم ... چگونه؟... از آنجایی که بنده چهره محبوبی هستم هنوز سر جلسه بودم که یک لحظه سرم را بلند کردم که چهره یکی از آقایان متاهل کلاس جلوی چشمم تداعی شد که نگاهی عاقل اندر سفیه به بنده انداخته و دستشان را بالای سرشان برای اشاره به اینکه کدام سوال را میخواهند برده بودند که قبل از اینکه اشاره کنند بنده با یک عدد خنده تمسخر آمیز واقعه دوم دوست بنده چند روزیست که سرماخوردگی شدید بر ایشان غلبه کرده واقعه سوم استاد قبل از امتحام مختصری تدریس نمودند ... در حال تدریس بودند که همان آقای متاهلی که از بنده تقلب میخواستند یک سوال در سطح بسیار بسیار ابتدایی پرسیدند و استاد هم به ایشان احترام گذاشته و ایشان را عجب خری تشبیه نمودند پن : با بنده کل کل اضافی نکنید یه دفعه دید بی جنبه بازی درآوردم کلا در کامنتها رو تخته کردم که نتونید کامنت بزارید (قابل توجه بعضیها توی بنجل بازار) پن2: بزار اون یکی وبلاگ تو میهن بلاگ روبه راه بشه ... اونقت همهتونو از وب شخصیم میندازم بیرون بعد با خیال راحت نق میزنم هر چی دلم میخواد به مردم گیر میدم ... دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 18:47 :: نويسنده : شاهزاده خانم
هیچ گریانی را ندیدم که همچون قلم به زیبایی تبسم کند. (امام صادق(ع))
روز سه شنبه هفته پیش بعد اینکه کلاس تموم شد با دوستم برای خریدن یه کتاب درسی که فردا لازمش داشتی رفتیم کتاب فروشی نم نم داشت بارون میزد ... ولی طوری نبود که آدم خیس شه هوا عالی بود داشتیم میرفتیم که نزدیکای مغازه ... دو تا پیرمرد که از سرما میلرزیدن زیر یه سایبون سر پا ایستاده بودن حرف میزدن احتمالا دوره شاه از این لاتهای سر کوچه خلوت بودن آخه بابابزرگ تو حواست به خودت باشه که زیر بارون سکته نزنی خونت گردن یه بدبخت بیفته واقعا که دیگه به پیرمردا هم نمیشه اعتماد کرد دیگه نمیشه دونفری هم از خونه بیرون رفت باید خانوادگی بری که کسی جرات نکنه بگه بالای چشت ابرو پن: پیرمرد هم پیرمردای قدیم پن2: دلم خیلی گرفته خطاب به اونی که دلمو شکست :میدونی قشنگی زندگی چیه؟ اینکه تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کنه
یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 10:4 :: نويسنده : شاهزاده خانم
من نمیدونم اینا اومدن اینجا کاباره بزنن یا درس بخونن!!!! چند روزه خونه همسایه ی پشت خونه امون که با حیاط پشتیمون به هم وصلن و خونه عمومه که کرایه داده به یه سری دانشجویه دختر ... واقعا اعصاب خورد کن شدن انقد با صدای بلند حرف میزنن جیغ میکشن دیشب دیگه میخواستم برم رو دیوار یه سنگ بردارم پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 10:45 :: نويسنده : شاهزاده خانم
خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده بود خوشحالم از اینکه بالاخره باز شد و دوباره میتونم توش بنویسم اینجا برام یه جور یادگاریه که توش خیلی خاطره دارم داشتم به اولین روزایی که اینترنت کامپیوترم رو وصل کرده بودم فکر میکردم تقریبا چهار پنج سال پیش وقتی وب گردی میکردم و وارد یه وبلاگ میشدم که نویسنده نوشته های خودشم تو وبلاگ گذاشته همش میگفتم کاش میشد منم یاد میگرفتم چطوری میشه تو اینترنت نوشت برای همین خیلی تو اینترنت گشتم که به جواب سوالم برسم یه روز اتفاقی تو یه وبلاگ دستم خورد رو یه لینک پایین وبلاگ که نوشته بود بلاگفا دات کام یه صفحه باز شد خوب که خوندمش دیدم خودشه اینطوری میشه یه وبلاگ داشت برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم و برام لذت بخش بود اوایل وبلاگ برام مثل یه دفترچه بود خیلی با بازدیدکننده هام حرف نمیزدم فقط اون چیزایی که خودم دوست داشتم رو تو وبلاگم میزاشتم یا کپی میکردم(بین خودمون بمونه) و برای یه وبلاگ نویس تازه وارد هیچی لذت بخش تر از تعداد کامنتاش نیست ... کم کم داشتم تو کارم وارد میشدم که یه پسره نمیدونم از کجا اومد که گیر داده بود به من زنگ بزن یا میل میزد یا کامنت میزاشت و به پسرا بر نخوره التماس میکرد که دوس دارم صداتو بشنوم من نمیدونم شندیدن صدای یه خانوم که هنوز نمیدونی کیه و جیه اونم تو اولین برخورد توی اینترنت چه لذتی داره پدرمو درآورده بود مجبور شدم وبلاگ و حذف کنم و اشترک ایمیلمم عوض کنم بعدش که یه وبلاگ دیگه داشتم که هک شد بعدشم این که بلاگفا بازی دراورده بود درشو بسته بود که خدا رو شکر باز شد و تو این مدت که بسته بود یه وبلاگ توی میهن بلاگ افتتاح کرده بود به هر حال خودمم از نوع نوشتن تو وبلاگ اولی خیلی راضی نبود وبلاگ دومم که طنز بود رو خیلی دوس داشتم با بهترین دوستای اینترنتیم (سعید و پوریا) اونجا آشنا شدم اونجا بود که فهمیدم تعداد کامنتا خیلی هم مهم نیست تازه دردسر سازم هست تازه خیلی از کسایی که می اومدن غیر از دوتا دوستی که گفتم حاضرم قسم بخورم که هیچ کدوم از مطالب رو نمیخوندن فقط یه نظر میزاشتن که آپ شدم بدو بیا فقط کار خودشون براشون مهم بود اینطور شد که بعد از هک شدنش خیلی ناراحت نشدم چون توی این وبلاگ از دردسر کامنت گذاشتن راحت شده بود فقط به دوتا دوست خوبم که برای نوشته هام ارزش قائل بودن خبر دادم که این وبلاگ رو دارم (هرچند الان هر دوشون وب نویسی رو کنار گذاشتن) بعضیا تو وبلاگاشون خاطرات خودشون رو مینویسن و بعضیا هم به بقیه خدمت میکنن و اطلاعات خودشون رو در اختیار بقیه میزارن حالا که وبلاگم باز شده تصمیم گرفتم واسه خودم اینجا فقط خاطره هام رو بنویسم ... روزنوشت هام و اتفاقایی که برام میافته تو اون یکی وبلاگ هم اگه بشه مطالبی که دارم و به نظرم جالبه و به درد اینکه بقیه هم بخونن میخوره رو میزام البته احتمالا به کمک یگی به هر حال اینجا از این به بعد برام به یه دفتر خاطرات تبدیل میشه اسم وبلاگم تو میهن بلاگ رو هم رو این وبلاگ میزارم چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 14:21 :: نويسنده : شاهزاده خانم
نمیدونم چرا هر کی برای اولین بار به وبلاگ من سر میزنه اگه تو اون پست چیزی از خودم ننوشته باشم طرف فکر میکنه من پسرم واسه همین به عنوان وبلاگم شاهزاده خانم رو اضافه کردم که هرکی میاد اشتباه نگیره نمیدونم چرا منو با پسرا اشتباه میگیرن!!!!!!!! ... یه تغییراتی به وبلاگ دادم که کم کم به مرور زمان همه متوجه میشید ... از این به بعد چیزایی که درباره خودمه و شخصیه (خاطرات و ... ) رو توی ادامه مطلب میزارم و توی وبلاگ از همه دری مطلب میزارم ... آخه تو سیستمم انقدر مطالب جالب خوندنی گذاشتم و تایپ کردمو جمع کردم که خودمم وقت خوندنشو ندارم اینطوری مجبور میشم خودمم یه نگاه بهشون بندازم
زيباترين قلب
ادامه مطلب ... چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 16:8 :: نويسنده : شاهزاده خانم
كساني كه به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي كنند انسانهاي منطقي هستند. كساني كه بر عكس عقربههاي ساعت امضاء مي کنند دير منطق را قبول مي كنند و بيشتر غير منطقي هستند. كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند. كساني كه از خطوط افقي استفاده مي كنند انسانهاي منظم هستند. كساني كه با فشار امضاء مي كنند در كودكي سختي كشيدهاند. كساني كه پيچيده امضاء مي كنند شكاك هستند. كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند. كساني كه در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند. كساني كه اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زنند شخصيت خود را نشناختهاند. كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي كنند، كساني هستند كه مي خواهند به قله برسند. یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 :: 9:38 :: نويسنده : شاهزاده خانم
آقا من هی میخوام به کسی گیر ندم از بدی کسی ننویسم نمیشه منم نخوام اونا نمیزارن اونوقت بگید زیادی نکته بینی هی بگید به نظرم یه ذره توهین کردی هی بگید تو شهر شما آدم خوب پیدا نمیشه؟ چرا پیدا نمیشه منتها خوباشون سرشون به کار خودشون گرمه نمیان که موجب اذیت و آزار دخترای بیچاره بشن که!!! معمولا مادرم 2-3 روز یه بار برای خرید خورد و خوراک خونه میره بازار حالا بماند که این خرید باباهه رو قبول نداره و باباهه هم خرید مامانه رو قبول نداره خلاصه میره هر دفه کلی خرید بار خودش میکنه و ماهم که تو مراممون نیست مامانمون سختی بکشه مجبوریم بریم هر چی باره رو دوشمون حمل کنیم بیاریم حالا اینا رو بیخیال دیروز با مامانم برای همین امری که توضیح دادم بیرون بودم که دم دره یه مغازه خیلی شلوغ بود مامانم گفت بیا یه سر بزنیم ببینیم چیه همه ریختن اینجا؟ رفتیم تو مغازه یه چرخی بزنیم ببینیم چیه صاحب مغازه دو تا جوون بودن که از لحجه ضایعشون معلوم بود ترکن جمعه بیستم شهریور 1388 :: 23:55 :: نويسنده : شاهزاده خانم
تا حالا فکر کردین چرا دوس داریم روزه بگیریم؟ بنده با توجه به دیدهایی که اخیرا نسبت به افراد اطرافم داشتم به این نتیجه رسیدم که بیشتر به صورت عادت برامون شده چند روز پیش با زبون روزه داشتم با دوستم تلفنی صحبت میکردم بعد از یه گپ کوچیک مثل اینکه یادش رفت روزه است شروع کرد به غیبت کردن راجع به یکی از دوستان دیگه (که سایه اش رو با تیر میزنیم و مدام بهمون می چسبه) بنده هم ناخودآگاه با او همدست شدم و حرفهایش را تصدیق میکردم که ناگهان گفتم خاک تو سرما که با زبون روزه داریم غیبت میکنیم ما آدم بشو نیستیم بیخود خودمون رو کشتیم از گرسنگی و تشنگی امروز یه جایی به این مطلب برخوردم : احاديث زيادي از معصومانعليهماالسلام داريم مبني بر اين كه خيلي از روزهداران از روزه جز گرسنگي و تشنگي، چيزي ديگري عائدشان نميشود. در نهجالبلاغه، حضرت علي(ع) ميفرمايد: "كم من صائم ليس له من صيامه الا الجوع و الظّما و كم من قائم ليس له من قيامه الا السهر و العناء، حبّذا نوم الاكياس و افطارهم ؛ بسا روزهداري كه بهرهاي جز گرسنگي و تشنگي از روزهداري ندارد و بسا شب زنده داري كه از شب زنده داري چيزي جز رنج و بي خوابي به دست نياورد! خوشا خواب زيركان و افطارشان!". به عبارتي اينها جزء عبادتهاي بي حاصل است. یه امید روزی که معنای واقعی روزه و روزه داری رو بفهمیم الهی اگر خامم بخته ام کن ، و اگر پخته ام سوخته ام کن جمعه سیزدهم شهریور 1388 :: 23:57 :: نويسنده : شاهزاده خانم
هرچند اونا با من نامردی کردن ولی من از دستشون ناراحت نشدم مثلا قرار گذاشته بودیم با هم امتحان بدیم ولی حسادت چشم رو کور میکنه بدون اینکه منو با خبر کنن جلو تر از من برای اینکه نکنه من زودتر از اونا موفق شم با پارتی بازی کارشون رو جلو انداختن . تو امتحان مقدماتی با هم بودیم ولی همون بهتر که ازشون جدا شدم حالا یکیشون بعد اینکه امتحانشو داده با پرویی اومده خونمون برای من قیافه میگیره تو روی من زل زده خجالتم نمیکشه چی داره میگه انگار من خرم راست و حسینی تو روم میگفت من عقلم از تو بیشتره ناراحت نمیشدم ولی اینطوری دیگه!!!! .... با پز و افاده اومده میگه من تو امتحان قبول شدم انقد سخت بود سوالارو پیچونده بودن همش ساعت 1 شب 10 دقیقه خوندم یه دونه اشتباه داشتم تو وقتی موقع امتحانت شد خوب بشین بخون خیلی سخته ممکنه رد شی (خوب دیگه یعنی من احمقم اون انیشتین) فکر کنم وقتی دید با بیمحلی به جای اینکه به حرفش گوش بدم دارم با بچش بازی میکنم خودش ساکت شد اینا رو ولش گذشته ماجراشم طولانیه .... بماند ... ولی امروز رو سیستم داشتم کتاب یکصد و پنجاه درس زندگی رو مطالعه میکردم یکی از درسهای کتاب این بود دیدم به بلایی که سرم آورده بودن ربط میداد گفتم اینجا بنویسم یادم نره یه موقع خودم با کسی این کارو نکنم از امام صادق(عليه السلام) نقل شده: ما مِنْ رَجُل تَجَبَّرَ أَؤ تَكَبَّرَ إلاّ لِذِلَّة يَجِدُها فِى نَفْسِهِ ترجمه هيچ كس بر ديگران بزرگى نمى فروشد مگر به خاطر حقارتى كه در درون وجود خود احساس مى كند! شرح كوتاه اين نكته امروز در پرتو تحقيقات روانشناسى و روانكاوى مسلّم شده است كه سرچشمه تكبّر و بزرگى فروختن بر ديگران چيزى جز عقده حقارت نيست; آنها كه مبتلا به اين عقده هستند و از آن رنج مى برند براى جبران كمبودهاى خود متوسل به اين وسيله غلط يعنى خود را به طور مصنوعى بزرگ نشان دادن مى شوند و از اين راه بر حقارت اجتماعى خود مى افزايند و بيش از پيش خود را منفور مى سازند. اين مسأله روانى به روشنى در گفتار معجزه آسايى كه در بالا از امام صادق(عليه السلام)نقل شده ديده مى شود. ولى افراد با ايمان بر اثر شخصيت درونى همواره در برابر ديگران متواضعند. جمعه سی ام مرداد 1388 :: 0:5 :: نويسنده : شاهزاده خانم
دیدیم چند روزیست بد گیر را داده ایم به این مردم بیچاره زیرا از همین جهت تصمیم گرفتیم در آپ ایندفعه آموزشی هر چند کوتاه اما به درد بخور برای وبگردهای عزیز بنوگاریم ... امید که مورد استفاده قرار گیرد از اونجایی که کار با اینترنت برای همگان به صورت یک عادت (شاید هم خ و ره) روزانه درآمده و همچنین از صدقه سری سیم کارت ایرانسل که مجهز به سرویس GPRS می باشد از این رو این آموزش میتواند برای مواقعی که سیستم شبکه خراب است و نمیتوان کانکت شد یا کسانی که کامپیوتر دارند ولی نمی توانند به هر دلیلی به اینترنت وصل شوند و برای رفع این خلأ از ایرانسل استفاده می کنند و ... و .... مورد استفاده قرار بگیره آموزش از این قرار است که نکته : البته بنده فقط برای گوشی نوکیا و سونی اریکسون این آموزش رو قرار دادم اول از همه به برنامه Nokia PC Suite برای گوشی نوکیا و Sony Ericsson PC Suite برای گوشی سونی اریکسون که معمولا هم داخل لوح فشرده ای ، همراه گوشی که میخرید موجود می باشد را باید نصب کنید بعد از نصب از طریق USB موبایل خود را به کامپیوتر وصل کنید و برنامه رو باز کنید که صفحه ای مثل عکس زیر باز میشه بوسیله قسمتی که با آبی نشون دادم یا مستقیما از روی موبایلتون میتونید موبایل رو به کامپیوتر Connect کنید این عکس برای گوشی نوکیاست ، اون قسمت هم میتونید مدل گوشی خودتون رو ببینید که اینجا مدل گوشی بنده نشون داده شده که البته الان چون آفلاینه سفید نشون داده شده و اگه کانکت شم قرمز و مشکی میشه(رنگ گوشی خودم) ، تو قسمت زیر این عکس هم می توانید اس ام اس هاتونو ببینید خوب حالا برای وصل شدن به اینترنت باید از اون آیکونی که با دایره قرمز مشخص کردم استفاده کنید بعد از کلیک کردن رو این آیکون این صفحه پایینی ظاهر میشه
و همون طور که با دایره قرمز مشخص کردم شروع میکنه با مرکز ارتباط برقرار کردن و در عرض چند ثانیه میتونید از طریق موبایلتون به اینترنت وصل شید البته من به نظرم اومد که سرعتش یه کم پایین بود و شاید هم هزینه اش یه کم از هزینه ای که از طریق موبایل استفاده می کنید بالاتر باشه ولی از هیچی بهتره سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 :: 21:14 :: نويسنده : شاهزاده خانم
چند روز پیش رفته بودیم امامزاده زیارت نه اطلاعات مذهبیم انقد بالاست که در مورد امامزاده براتون بگم که آبا و اجدادش کی بوده نه میخوام اینو الکی بگم که وقتی اینجا میرم سبک میشم و دلم وا میشه و از این حرفا... ما همیشه همجوره در دلمون بازه نیازی به گشودنش توسط زیارت کردن آن هم با آن محیطی که میروی و میبینی نداریم وارد محیط اونجا که میشی فکر میکنی همه اومدن زیارت امامزاده ولی اشتباهه هیچ کی نمیدونه زیارت یعنی چی
عده ای دیگر سرخوش نیز وجود دارند که خیلی آن طرف تر در محیط خاکی امامزاده با صدای بلند دامبل و دیمبول در حال رقص و آوازن (نکته : احتمالا اینها اومدن دل امامزاده رو وا کنن!!!!)
و اما خودم که باز هم از زیارت چیزی حالیم نیست میرم تو زیارت نامه رو مطالعه کرده یه فاتحه میفرستیم و برمیگردم چه معنی داره آدم هی ضریح امامزاده رو بلیسه (که معلوم نیست دست و دهن چند نفر انسان افغانی و مهاجر و ... بهش خورده بزنه) که دلش وا شه!! بعدشم آنفلانزای خوکی بگیره جان به جان آفرین تسلیم شه و شهید شه که یه عده از سهمیه شهیدش این دنیا حال و حول کنند!!
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 :: 9:44 :: نويسنده : شاهزاده خانم
فيلبانان تنها با درك يك نكته و به شيوهاي بسيار ساده، فيلهاي عظيمالجثه را كنترل ميكنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي ميبندند. بچه فيل، هرچه تقلا ميكند، نميتواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت ميكند كه تنة درخت از او نيرومندتر است. یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 :: 15:3 :: نويسنده : شاهزاده خانم
بنده کلاً انسانی هستم که از یکنواختی زود خسته میشوم و همیشه در پی تغییر و تحول چه در خود و در چیزهای دیگر میباشم اما با همه ی اینها انسانی کاملاً انتقاد پذیر هستیم و برای نظر دیگران احترام قائلیم .... یکی از دوستان که برای او و نظراتش احترام زیادی قائلیم از نوع تغییراتمان خوشش نیامد ... برای ما اینکه خوانندگان وبلاگ چه دوست دارند مهم است لذا تغییرات انجام شده را به جای خود بر میگردانیم
اخبار دیشب میگفت پسرانی که با دختران معلول ازدواج کنند از سربازی معاف میشوند نمیدونم خوب شد یا بد اما فکر کنم از فردا باز بورس ، دست معلولان بیفتد به همین خاطر خواستم خدمت بانوان محترمه عرض کنم خونسردی خود را کاملا حفظ کنید از شدت هیجانتان بکاهید زیرا ترسیده ام که نکند بلایی بر سر خود بیاورید! در جهت فرجی برای گشایش بختتان چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 :: 20:5 :: نويسنده : شاهزاده خانم
خواستم شرح غیبتم را خیلی کوتاه و مختصر بیان کنم اما نشد فکر کردم تجربه ی کسب کرده ام را کامل و تمام بنگارم تا اگر کسی مانند من هوس بلندپروازی کرد عبرت بگیرد
اندک زمانی بود که به دنبال دانش و علم میگشتیم میگویند انسان باید سرش به سنگ بخورد تا بفهمد همین است لذا از همکنون حرفمان را پس گرفته و دیگر هوس کشور گشایی نمیکنیم توجه کردین نوع نوشته هام با چند وقت پیش خیلی فرق کرده تعجب ندارد یک امپراتریس باید اقدارش را در کلامش حفظ کند تا از هر دندانش هنگام نطق کردن هنر کلامی بریزد سه شنبه بیستم مرداد 1388 :: 23:0 :: نويسنده : شاهزاده خانم
نمیدونم چرا این بلاگفا خیلی هنر کنه تا یه سال بیشتر به دلی نمیشینه خیلی وقته ازش خسته شدم هرچی هم قالب عوض میکنم ازش خسته شدم شاید دیگه ننویسم ... شاید نقل مکان کنم به جای دیگه .... شاید هم!!! شاید!!! شاید!!! این جمعه بیاید بیاد که چی بشه؟ اگه بیاد وضع مسلمونارو ببینه که زبونم لال درجا سکته میکنه سه شنبه بیستم مرداد 1388 :: 16:42 :: نويسنده : شاهزاده خانم
چند وقت پیش دم در یک موسسه برای انجام کاری با دو نفر از دختران(هردوخواهر)شوهر کرده فامیل بودم نمیدونم از این کارشون چه منظوری داشتن ولی عادت دارن به تیکه پرانی های کنایه دار و مسخره کردن ... متذکر شوم داخل حیاط موسسه چندین نفر پسر که دور هم جمع شده بودند حضور داشتن ... نگو بانوان محترمه برای این وارد نمیشن که این نامحرمان آنجا حضور دارن میگم بریم تو بدون اینکه حرفشون رو مزمزه کنن که ممکنه ناراحت بشم رو به بنده کرده میگویند تو دانشجویی همیشه با پسرا سروکله میزنی رابطه داری اول تو برو ما خجالت میکشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا متاسفم برای افراد کوتاه فکری که دانشگاه رو با دفتر وکالت محضری طلاق و ازدواج اشتباه گرفتن یکشنبه یازدهم مرداد 1388 :: 22:20 :: نويسنده : شاهزاده خانم
سانس اول : اینا تو اینترنتم دست از سر آدم بر نمیدارن به دنبال مطلبی در اینترنت مشغول وبگردی میشوی سر از یک وبلاگ شخصی درمیاری که نویسنده یک خانوم می باشد از سر بیکاری شاید هم بیماری (مثل اینکه مرض داری) مشغول خواندن خاطرات نوشته شده اش میشوی همه اش درباره مامانش اینا ... خاله اش اینا .... دایش اش اینا .... تولد bf جونش اینا ... مد لباس و آرایش زننده ای که در آخرین مراسم عروسی پوشیده و تفریح ها و تفرجهای به قول خودش توپی که با فلان دوستش به تنهایی در فلان روز مرتکب شده ... یا ماجرای پیدا کرده شماره فلان پسر بیکار و الاف و دربدری مثل خودش در صحن دانشگاه و شماره گیری شماره مربوطه به همراه دوستش(به قول خودشان مثلا یک مقدار سر به سر پسره گذاشتن که بخندند) و هر و هر و کر کر کردنش پشت تلفن با پسر مربوطه و بعد از این جریان پیدا شدن مزاحم تلفنی و ماجرهای مکالمه اش با مزاحم و یا ماجرای کدبانو گری یک روزش درخانه که مادر منزل را به دست او سپرده و او نیز مشغول طبخ شده و غذا را سوزانده آخه اینا کجاش تعریف داره که با آب و تاب میشینی سانس دوم استاد خسته نباشی ، استاد خسته نباشی ، استاد .... خلاصه استاد جمع میکنه میره و پسرا هم که رفتن یه نفر در اتاق و میبنده و محکم میگیره و بپا میشه که کسی نیاد من : مثل مونگلا حاج و واج چشامو گرد میکنم که چه خبره من : نه بابا حوصله داری با این همه جزوه و کتاب دیگه جای آینه کجا میشه خلاصه یکی یکی شروع میکنن به تجدید آرایش و آخر سر هم از بنده ناشی میپرسن آرایشم خوب شده ما هم که شیطنت در ذاتمان خانه کرده ببینم : نه خط چشت کج شده ... بعدی ... تو برو رژ لبت و کمرنگ کن زشته و............ نمی فهمم اینا با این همه حرص و جوش برای کی بزک میکنن؟! سانس سوم آرایش ها تموم میشه .... حالا میز گرد سیاسی (و بنده همچنان در جایگاه استاد با همان چشمان گرد شده و علامت تعجبی بزرگ بر روی کله ام به چرندیات بقیه گوش فرا میدهم و نکته برداری میکنم در مخیله ام که شاید یک جایی به کارم آمد) *منظورم ان است که میگن ادب از که آموختی از بی ادبان بنده نکات ریزش را به خاطر میسپارم که اگر به مزاجم خوش نیامد یادم باشد تکرار نکنم* در میز گرد مربوطه چندین نفر مجرد ... چندین نفر هم متأهل ... (منم نخودی) موجود میباشد بحث ها ابتدا چون تازه آرایش ها تمام شده از کرم ها ولوازمات روزی که در بازار موجود است و قیمتها و مرغوبیت کالاهای مربوطه شروع میشود در این بحث مجردها و متأهل ها نظرات یکسانی دارند بنده نیز بالای منبر از سخنان نکته برداری شده نمکی میپرانم و فضای جمع را گاه گداری میشکنم یکی از متاهل ها که انکار کمبود شدیدی در آرایش و مد لباس های زمان مجردیش دارد به خیال خودش دارد نصیحت میکند (به گمانم دارد امر به منکر و نهی از معروف می کند رو به مجردهای دم بخت کرده میگوید : بابا برای خودتون چی دارید من که پشیمون شدم از اینکه چرا اون موقع که مجرد بودم آرایش نمیکردم و چادر سرم میکردم واسه خودتون آزاد باشید به خودتون برسید ... آرایش کنید ... طبق مد لباس بپوشید چادر نپوشید و همین طور دارد ترویج اسلام میدهد.... بحثها توسط مجردی دم بخت و چشم براه بر در برای ورود خواستگار عوض شده و به زندگی زناشویی کشیده می شود متأهل ها هم که ته دلشان آب می شود واقعا از صبحت کردن بعضی از خانما تو جمع ها خجالتم میگیره ... سانس چهارم یکی از فامیل ما را برای مراسم تولد فرزند دلبندش در ساعات بعد از شام دعوت میکند تا ضرفها را می شورم دیگر وقتی برای نگاه کردن خود در آیینه نیز ندارم سریع چادرم را سرم میکشم و همین طور لی لی کنان که دارم کفشهایم را میپوشم به دنبال بقیه در حال دویدن هستم و نمی فهمم چطوری به مراسم میرسم بعد از اینکه یکی یکی مهمانها که معلوم نیست از ساعت چند بیکار شدن که رفتن لباس نو خریدن و آرایش کردن و این همه به خودشون رسیدن با رقص و قر کمر و بزن بکوب وارد میشن خوب که خودشون و خسته کردن یکی یکی ولو میشن اونوقت دور هم جمع میشن به بلوتوث بازی دم به دقیقه گوشیاشونو سمت من دراز میکنن وای قربونش برم عکس گلزار و دیدی برات بفرستم حالم به هم میخوره از هر چی بازیگره اینو ببین عکس مصطفی زمانیه ، یکیشون پا میشه یه سیدی ترانه تصویری میزاره یه دفه (باز هم دخترای مجرد عقده ای) واااااااای "کی بود خوانندهه یادم نیست" ولی هرکی بود با اون موهای سیخ سیخیش و لباساش حالمو به هم زد من : نه بابا دل خودتو خوش نکن فکر کنم داره منو نگاه میکنه منم تحویلش نمیگیرم باز هم مثل همیشه توی جمع فقط خجالت بود که داشتم میکشیدم از طرز فکر و استدلال دخترای جمع حالم بد میشد و پیش خانمهای با سن و سال جمع (مادرای بقیه) که این صحنه ها رو میدیدن از خجالت داشتم آب میشدم نتیجه اخلاقی : دخترای عزیز دم بخت بهتون توصیه میکنم همچین جاهایی چون زیر دید و ذره بین بقیه مادران قرار دارید انقد جلف بازی درنیارید مردم تو خونشون پسر بزرگ دارن این صحنه ها رو میبین زده میشن چون ممکنه قبلا تو سرشون باشه بیان خواستگاری سانس بعدی شرمنده این سانس یک مقدار صحنه دارد ... در ادامه مطلب درج گردیده ادامه مطلب ... جمعه نهم مرداد 1388 :: 0:29 :: نويسنده : شاهزاده خانم
چند وقت پیش برای انجام کاری تو مرکز استان با دیدن سر و وضع دختر بی حجابی که جلو تر از من راه میرفت و بعد از گذشتن از کنار پیرمردی که کنار خیابون نشسته بود وقتی دیدم پیرمردی که هم سن پدربزرگ دختره شاید 17- 18 ساله با شهوت از نوک پا تا سر دختر رو ورانداز میکرد و من با چادری که سرم بود وقتی صحنه رو دیدم از خجالت سعی کردم طوری دختره رو پشت خودم قایم کنم(کارو کاسبی پیرمرده چشم چرون رو ریختم به هم) برای اولین بار از دختر بودن خودم احساس گناه کردم ... از خودم و دختر بودنم بدم اومد .. یه حس بدی بهم دست داد.. واقعا موندم این آدما چرا با کاری که نمیخوان و نمیدونن باعث گناه یه طرف دیگه حتی یه پیرمرد میشن چی رو میخوان با سرو وضعشون نشون بدن؟ خوش هیکلن؟ باکلاسن؟ سطح فرهنگشون؟ سطح تحصیلاتشون؟ بعضی ها هم که تموم فکر و ذهنشون اینه که شوهر کنن!!! فکر میکنن با این کارشون یکی بهشون توجه میکنه و شوهر گیر میارن!!!!!! والله حاضرم قسم بخورم یه پسره اراذل و اوباش سر خیابون که از نگاه کردن به همین آدما و سرکار گذاشتنشون روز و شبش رو سر میکنه هم حاضر نیست یکی از اینا زنش باشه!!! تو یه سایتی که ادرسش یادم نیست خیلی وقت پیش مطلب جالبی رو میخوندم... سخنای یه روحانی همین روحانیایی که ما سایشون و با تیر میزنیم ولی خدایشش آدم جلو زبون درازشون کم میاره... خودنم که (حالا دقیقا یادمم نیست) ولی ... مثلا تویه پارک رو تصور کنید دوتا نیمکت رو بروی هم ... روی یکی یه زن و شوهر از لحاظ حجاب در سطح افتزاج روی نیمکت بعدی یه زن با چادر و همین روحانی که میگم .. نوشته بود مرد جون به روحانیه میگه حاج آقا این امل بازیا چیه این زن بیچاره رو زیر این چادر قایم کردی جواب جالب روحانیه ... میگه زن من مال خودمه مثل لوازم شخصیم ... مثل مسواکم که حاضر نیستم به کسی بدم ... مثل ماشین شخصیم که فقط برای کارای خودم ازش استفاده میکنم ولی زن تو مثل تاکسی عمومیه که همه ازش استفاده میکنن ... همه به زن تو نگاه میکنن ولی من دوست ندارم کسی به زن من نگاه سوء بندازه چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 :: 22:30 :: نويسنده : شاهزاده خانم
واقعا آدم حرصش درم یاد!!! چرا؟ از دست بعضی آدما که..... گوشیت زنگ میخوره . یکی از دوستاته. برمیداری الو الو شارژ ندارم میشه یه زنگ بزنی!!!!!!!!!!!!!! قطع میکنه .. به خاطر رفاقت بهش زنگ میزنی الــــــــــــــــو ... سلـــــــــــــــــــــــام ... خوبـــــــــــــــــــــــــی؟!!!( هر کلمه که مکالمه میکنه یه دقیقه طول میکشه) همینطوری با همین حالت هی صداشو کش و قوص میده و با ادا اطفال احوال هفت جد و ابادتو جویا میشه! پس از گذشت 10 دقیقه احوال پرسی تموم میشه بعد .............. این قصه سر دراز داره...... --------------------------- چند دقیقه بعد یه نفر دیگه که بازم شارژ نداره یه پیام میفرسته که : شارژ ندارم زنگ بزنم نحوه نصب مودم و مراحل رفتن به اینترنت رو برام سند کن!!!!!!!!!!! شاخ درمیاری شبیه این شکلکه میشی .. آدم انقد پررو ---------------------------- بیرون از خونه تو دانشگاه گوشیتو بده یه زنگ بزنم ببینم شوهرم چرا نیومد!! شوهرش نمیاد ... یه زنگ بزن آژانس در جوابش : میگی شرمنده من به آژانس زنگ نمیزنم نمیخوام شمارم بیفته واقعا که چقد خودتو میگیری همش یه سیم کارت ثابت داری نکته : توجه کردین تو هیچ کدوم از این مکالمه ها یه کلمه ببخشید پیدا نمیشه همه انتظار دارن) انگار سیم کارت ثابت واسه اونا خریدی بعضی ها هم که دیگه شورش رو درآوردن یه تک میزنن یعنی بهم زنگ بزن اگه ندونی منظورشون این بوده هم با عصبانیت زنگ میزنن میگن : گدا وقتی تک میزنم یعنی بهم زنگ بزن چرا زنگ نمیزنی؟ آخر سر هم یه تشکر خشک و خالی ازت نمیکنن -------------------------- حالا اینا همه به کنار ، خدا رو شکر میرن شارژ میگیرن اینجا دیگه یاد یه بیت شعر می افتم یا رب مدار که گدا معتبر شود که گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 :: 22:38 :: نويسنده : شاهزاده خانم
سخنان خدا آنگاه که تو نامید شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن (نمل آیه 79) آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش (زمر آیه 53) آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن (فاطر آیه 59) آنگاه که سرمست زندگانی و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر آیه 5) آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم (غافر آیه 60) آنگاه که روحت تشنه راز و نیاز است آهسته مرا بخوان (اعراف آیه 55) آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم (بقره آیه 152) لطف حق دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من به ما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای ایدل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من اگر درها به رویت بسته شد دل مکن ، باز آ در ، این خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من چو خوردی روزی امروز ، ما را شکر نعمت کن غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان بخوان این آیه را تفسیر و معنی کردنش با من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 :: 20:1 :: نويسنده : شاهزاده خانم
همشیره گرامیمان برای ادای تکلیف الهی دیروز راهی سفر اعتکاف شد هرچند خیلی دوستش دارم و دلم براش تنگ شده ولی خودمانیم ها تک دختر بودن به تنهایی در منزل هم عجیـــــــــــــــب عالمی دارد
به کرات از زبون همجنسهای محترم دم بختم شنیدم که اکثرا به نیت این میرن اعتکاف که بختشون باز شه افکار درونم : نکنه آبجی ما هم هوس شوهر کرده باشه غیرتم : (...............) وجدانم : به جون خودم نباشه به جون آبجی من هیچ حرفی ندارم از شوخی گذشته من اگه میرفتم اعتکاف [..........] سه شنبه شانزدهم تیر 1388 :: 15:36 :: نويسنده : شاهزاده خانم
حیاط منزل پدری از نمای پشت پنجره ....
البته این عکس رو به خاطر نماش (که همچین نمای جالبی هم نیست) نزاشتم به خاطر هواش گذاشتم که از دیروز تا الان یه سره همینطوری خاک رو سرمون میباره عکس اول ساعت 16:12 دقیقه گرفته شده که تازه خاک داره وارد شهر میشه عکس پایین هم ساعت 18:30 دقیقه گرفته شده که دیگه چشممون نمیبینه و شهر و خاک ورداشته خونه نشین بودیم خونه نشین تر شدیم دیگه نمیشه وارد حیاط خونه شد عکاس بی ذوق این عکسا هم آبجیم بوده...
یکشنبه چهاردهم تیر 1388 :: 11:46 :: نويسنده : شاهزاده خانم
اثری که همکنون مشاهده میکنید کار دستان این شاهزاده هنرمند است .... یادش به خیر یه زمانی از سر بیکاری با خواهرم میرفتم کلاس نقاشی قبلش فقط با خواهرم که تنها نباشه میرفتم بعد که مربی اونجا دید وقتی تو رنگ بندی و بعضی چیزا خواهرم و کمک میکردم بهم گفت تو که میای .. از خواهرتم بهتر بلدی چرا اسم نمینویسی یه چیزی یاد بگیری دیدم بد نمیگه قبول کردم آخرای کلاس بود ، فقط دو تا تابلو کشیدم این یکی هم تابلو روز امتحانه دو روز فرصت داشتیم ... این بوم هم بوم خرابی بود روز اول هرچی کشیده بودم روز دوم وقتی اومدم ببینم چقدر خشک شده دیدم بوم مثل روز اولش سفید سفیده خلاصه با عجله همشو کشیدم حالا بماند که بالاترین نمره رو هم گرفتم چکار کنیم دیگه همینطوری هنرمند به دنیا اومدیم راستی گفتم هنر یه چیزی یادم اومد ... حالا بابای هنرمندمو بگو که با یه دیپلم شاهنشاهی ادعای دکتریش هم میشه چند وقت پیش گیر داده که بیا مدل موهاتو شبیه برادر اوته کنم (فکر کنم یکی از افراد سریال جومونگ باشه) ... من : جون من بیخیال شو بابا : خوب بیا شبیه سوسانوت کنم من : ای بابا چکار به موهای من داری خلاصه آخرش راضیم کرد که فقط یه کم جلوی موهامو بگیره اونم چه کوتاهی زده برام خط ریش گذاشته وقتی از پشت موهامو جمع میکنم دیگه شبیه پسرام دیشب برق رفته بود داداشم میگه سرم بزارم رو پات ... من : راهت باش حالا مامانم از رو نور موبایل داداشم که کله هردومون افتاده بود رو سقف به داداشم میگه اگه این توای پس اون پسره کیه پیشت؟!!! میگم مامان منم یادت رفته بابا زده موهامو ناکار کرده حالا باباهه هر روز : به به ... به به سه شنبه نهم تیر 1388 :: 20:20 :: نويسنده : شاهزاده خانم
هر موقع باهام کار داشته باشه یا زنگ بزنه خونشون زنش نباشه زنگ میزنه اینجا که ببینه اینجا هست یا نه؟... از تلفن اداره استفاده میکنه و هر چقد بخوای میتونی باهاش صحبت کنی ولی وقتی از خونه یا با موبایلش زنگ میزنه تو دو کلمه حرفاشو میزنه و قطع میکنه ...... اونوقت اینا به نظرش استفاده از بیت المال نیست .... ولی وقتی پسر یه شاطر نونوایی با پیکانش میزنه تصادف میکنه و مقصر میشه و باباهه به خاطر پسره تو دادگاه خواهش میکنه که به جای پسرش که بچه ست و گواهینامه نداره صورت جلسه کنه که خودش پشت ماشین بوده ایشون یاد بیت المال میافته و تو دادگاه به قاضی میگه استفاده از بیمه اونم اینجوری استفاده از بیت الماله این آقا دروغ میگه بچه اش پشت ماشین نشسته بوده ... این جواب خوبیهای یه شاطر مهربونه که وقتی پای داداش همین آقا میشکنه به خاطر اینکه آشنا هستن تو مدتی که پای دادش اون شکسته خودش هر روز اول صبح بهترین نونای نونواشو میبره در خونشون اونوقت جواب خوبی های اون این میشه ... بیت الماله!!!!!.. وقتی خودش به بهانه مأموریت با ماشین شخصی و زن و بچه میره مسافرت و حال میکنه و پولش به اسم ماموریت تو جیبش میره اینا بیت المال نیست!!!!!... وقتی خودش و داداشاش حق دو تا بچه شهید رو میخورن (که الان به یکیشون برچسب دیوونگی و به یکی دیگشون برجسب ولگردی زدن) و به بهونه برادر شهید بودن 5 تا برادر دیپلم و زیر دیپلم همه کارمند شدن بیت المال نبوده!!!!!... وقتی الان با 40 سال سن روزا به بهانه اضافه کاری از ساعت 11 به بعد میره دانشگاه واسه ادامه تحصیل و پول اضافه کاری میگیره بیت المال نیست!!!!!... وقتی با ماشین شخصی که معلوم نیست بنزینش از کجا تأمین میشه که اصلا تموم نمیشه هر روز هر ساعت روزای بیکاری از اول صبح تا آخر شب و روزایی که کار داره از 3ظهر تا 12 نصف شب...به شب نشینی و دید و بازدید و گردش و تفریح میره اینا بیت المال نیست!!!!!... فکر کرده نماز بخونه و ریش بزاره دیگه از اون مؤمن درجه اولاست که به درجه اجتهاد رسیده
چی مگن دقیق یادم نیست ... مؤمنی به ریش نیست به ریشست .... یه همچین چیزی
شنبه ششم تیر 1388 :: 19:45 :: نويسنده : شاهزاده خانم
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمی گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندوز بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین ببینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است! ((دکتر علی شریعتی)) شنبه نهم خرداد 1388 :: 13:31 :: نويسنده : شاهزاده خانم
چند وقت پیش خواهرم با داداشم دعواش شده بود حسابی عصبانی بود کار همیششه بلد نیست... چطور بگم؟! راه و روش پیدا کردن رگ خواب پسرا رو بلد نیست میگفت کاشکی یه شهر وجود داشت که فقط خانما توش بودن!! هیچ پسری توش نبود و از شرشون خلاص میشدیم .... من : آخی نگو بابا گناه دارن درسته اینطورین ولی هر کاری راهی داره خواهر من ... خواهرم : نه! هر راهی هم داشته باشه خیلی خوب میشد اصلا پسرا وجود نداشتن !!! دوباره خودش تو جواب حرف خودش : البته اون موقع نسل آدما منقرض میشد بازم خودش : ولی خوب میشد اگه شهر پسرا جدا بود شهر دخترا جدا .. من : اونوقت بازم به عنوان توریست و گردشگر می اومدن به شهرمون سر میزدن ... خلاصه هر وقت عصبانی میشه میگه فایده نداره باید بریم یه شهر درست کنیم ... حالا اینا رو ولش من تو یه کتاب (حقوق زن قبل از اسلام :«یه همچین چیزی») که چند وقت پیش برای تحقیق تایپ کرده بودم چیزای جالبی خوندم بیچاره زنا چقدر در حقشون ظلم شده او زمان ... وقتی واسه خواهرم تعریف کردم هی حرص میخورد تو دلش به پسرا بد و بیراه میگفت ... گفتم اون چیزایی که تایپ کردم و اینجا بزارم اونایی که مثل خواهر منن بازم برن خدا رو شکر کنن که قبل از اسلام به دنیا نیومدن
قسمتی از متن و اینجا میزام و چون طولانیه بقیشو میزارم ادامه مطلب هر کی دوست داشت بره بخونه
زن در ایران در درخشان ترین دوره ی حیات اجتماعی زن در ایران پیش از اسلام – یعنی عصر ساسانی - «زن مطلقاً فرمانبردار مرد بود و شخصیت حقوقی نداشت ، پدر شوهر اختیارات بسیار وسیعی در دارایی وی داشتند ؛ چیزی که از اسناد آن زمان به دست می آید – و با همه ی هیاهوهای جاهلانه که اخیراً اعلام کرده اند ، از بدیهیات تمّدن ساسانی است – نکاح با محارم و زناشویی در میان اقارب درجه ی اول ، حتماً معمول بوده است ؛ احکام عجیب دیگری هم داشته اند ، مثلاً چون پسری به سن رشد و بلوغ می رسیده ، پدر ، یکی از زنان خود را به عقد زناشویی او در می آورده است.» دکتر کریستین سن نیز در کتاب ایران در زمان ساسانیان با تشریح وضعیت دهشتناک زندگی زن در جامعه ی ساسانی می نویسد : «در ایران عصر زردشتی ، ازدواج با محارم و نزدیکان ، نه تنها مقدّس بوده بلکه گناهان کبیره را نیز محو می کرده است ، اگر کسی بدون تقصیر فقیر می شد و قدرت ازدواج نداشت ، شخصی که زن یا زنان متعدد داشت ، می توانست یکی از همسرانش و یا تنها همسرش را به وی بسپارد تا از او استفاده کند و در این بخشش مردانه ، رضایت زن شرط نبوده است و این عمل از اعمال خیر محسوب می شده که اجر و ثواب داشته ، مشروط به اینکه مرد نیازمند ، زردشتی بوده باشد .» ادامه مطلب ... پنجشنبه هفتم خرداد 1388 :: 0:36 :: نويسنده : شاهزاده خانم
یکی از دوستام از اینکه یکی بهش زل بزنه نگاش کنه متنفره میگه دوست دارم با ناخونام چشاشو درارم! تو دانشگاه هم که از این نگاها پره (نگاه پسرای چشم چرون) بیچاره انقدر زجر میکشه!! میگفت نمیدونم چرا پسرا انقدر چشم چرونن من تو یه مقاله روانشناسی شخصیت چراشو خونده بودم بهش گفتم چراش اینه .... (برای اونایی که مثل دوست من میخوان بدونن) اعمال حسی – حرکتی . می توان گفت که زنها ، نسبت به مردها ، در تشخیص رنگها و ادراک سریع اندازه ها برتری قابل ملاحظه ای دارند . امروز جای تردید باقی نمانده است که کوررنگی جنبه ارثی دارد و از صفات وابسته به جنس است ، زیرا تعداد مردان کوررنگ شانزده برابر تعداد زنان کوررنگ است . حتی اگر افراد کوررنگ را کنار بگذاریم ، باز هم برتری زنها بر مردها ، از نظر ادراک رنگ ، به راحتی تأیید می شود . از نظر اعمال حرکتی ، نیروی ماهیچه ای، سرعت و دقت در اعمالی که گستردگی بیشتری دارند ، تفاوتها به نفع مردهاست . اما از نظر قابلیت و مهارت انگشتان باز هم بُرد با زنهاست . شنوایی زنها قویتر از شنوایی مردهاست . شاید روی همین اصل است که از تعریف و تمجید خوششان می آید و در عوض ، بینایی مردها قویتر از بینایی زنهاست و احتمالاً به همین علت است که چشم چرانند! این یکی از گزینه های عوامل زیستی شخصیتیه مقاله ی بلندی این فقط یه قسمت خیلی کوچیکی از اونه
به نظرتون این پسر کوچولو کنجکاوه یا از همین الان چشم چرونه!!! جمعه یکم خرداد 1388 :: 23:46 :: نويسنده : شاهزاده خانم
امروز تو خیابونمون که داشتم به طرف خونه می اومدم دو تا دختر گفتن : ببخشید خانم خونه اعظم خانوم کجاست!!!!!!! من (با تعجب) : اعظم دیگه کیه؟؟؟؟! دخترا : همون که فال میگیره قبلا دیده بودم از یکی از خونه های همسایمون آدمای زیادی بیرون میان مامانم گفته بود خونه یه زنست که فال میگیره بهشون خونرو نشون دادم میخواستم بگم نترسید بالاخره شوهر میکنید...جلو زبونمو گرفتم رامو کشیدم اومدم خونه پیش خودم فکر کردم اینا واقعا به این چیزا اعتقاد دارن!!!
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 :: 23:32 :: نويسنده : شاهزاده خانم
واقعاً آدم موقعی سختی و مشکلات دوست و دشمن خودشو راحت پیدا می کنه!!! سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 :: 18:0 :: نويسنده : شاهزاده خانم
پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نميفهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 :: 17:30 :: نويسنده : شاهزاده خانم
فقط بلدن یه مستند درست کنن اسمش و بزارن شوک بعد بشینن هی از بدی اینترنت و خریتایی که یه سری ناشی که نمی دونن اینترنت با چه (ا) نوشته میشه بحث کنن خوب از خوبیهاش بگو که دید همه خانواده ها نسبت به اینترنت خراب نشه! نمیدونم چرا اکثر کسایی که میشنن پای سیستم دنبال چیزای غیر اخلاقی میگردن یا نصف عمرشونو پای یه کار بیهوده و آشنایی با کسایی که نمیدونن کین و از چه خانواده این به اسم چت تلف میکنن بدون اینکه حتی آشنایی راجع به این برنامه و خطراش داشته باشن فقط یاد گرفتن رو هر لینکی که نوشته عکس خفن ... فیلم خفن .... +18 ... کلیک کنن چرا آدما از خوبیهای اینترنت استفاده نمیکنن؟! همین سایتایی که باعث میشه آدم به راه بد کشیده بشه اگه توجه کنن دوبرابر سایت هست که راجع به هیمن چیزا آموزش گذاشته که چشاتونو باز کنید نرید اینا تله است واسه امثال شما که یه مثقال عقل تو سرتون نیست ریسک کردن خوبه ولی نه برای هر کاری آخرش میاین پشت تلویزیون با صورت شطرنجی شروع میکنید به گه خوری حالا هی گریه کن که تو یاهو هک شدم نشسته با پرویی تمام میگه چت میکردم ازم خواست براش عکسمو بفرستم منم فرستادم بعد دو روز دیدم تو اینترنت همه عکسای شخصیم پخش شده خوب خره با یه سلام علیک که نمیشه به هر کسی اعتماد کرد به نظر من اینا از نظر بنیاد خانوادگی خرابن کمبود عاطفی تو جامعه ایران وحشتناک شده اگه خانواده تربیت درست داشته باشه هیچ وقت بچه هاشون برای فرار از خانواده به اینترنت رو نمیارن پسرا هم که همش دنبال پیدا کردن سایتها و عکسها و فیلمهای جنسین من نمی فهمم دونستن این چیزا باعث به وجود اومدن چه دلخوشی میشه!؟ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 :: 11:16 :: نويسنده : شاهزاده خانم
یه چیزی باعث شد یاد این خاطره تو دانشگاه بیفتم.... یه سری از پسرای کلاسمون که خیلی پرون و همش دنبال شیطنت کردن میگردن ساعت وسط بین دو کلاس رفته بودیم استراحت چند دقیقه مونده به شروع کلاس خواستیم بریم بشینیم در کلاس بسته بود بازش که کردیم همین احمقا تو کلاس بودن از قصد (مثل اینکه تنشون میخواره) نشستن سر جای خانما و ساکت شدن بچه ها در و بستن گفتن ولشون کنین حرف زدن با اینا فایده نداره همین جا میمونیم تا استاد و بقیه بچها میان ... گفتم ولشون کن بابا میخوان چکار کنن میریم میگیم پاشید دیگه این دیگه کاری داره؟ درو باز کردم رفتم تو بچه ها هیچ کدوم نیومدن همین طور نگا میکردن با یه نگاه جدی همه رو نگاه کردم ساکت بودن نگام میکردن یه لبخند شیطانی هم رو لباشون بود داشتم پیش خودم فکر میکردم مأدبانه بگم پاشن یا داد بزنم سرشون نمی دونم چرا نا خوداگاه دو تا بو کشیدم بعد به حالت تائید سرم و پایین انداختم و خیلی جدی سرشون داد زدم سیگار کشیدین؟؟؟؟!!!!!! بوی سیگار کلاس حال آدمو به هم میزد زدم بیرون و درو بستم حالا از اون ور اونا می خندیدن از این ور ما بچه ها میگفتن مگه مادرشونی اینطوری سرشون داد زدی!!! خلاصه فیلمی بود واسه خودش سه شنبه هجدهم فروردین 1388 :: 0:2 :: نويسنده : شاهزاده خانم
مهربانم اي خوب! ياد قلبت باشد؛يک نفر هست که اينجا بين آدم هايي،که همه سرد و غريبند با تو تک و تنها ،به تو مي انديشد و کمي دلش از دوري تو دلگير است... مهربانم،اي خوب! ياد قلبت باشد؛يک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعايش اين است؛ زير اين سقف بلند،هر جايي هستي،به سلامت باشي و دلت همواره محو شادي و تبسم باشد... مهربانم،اي خوب!ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که دنيايش را، همه هستي و رويايش را،به شکوفايي احساس تو، پيوند زده و دلش مي خواهد،لحظه ها رابا تو،به خدا بسپارد... مهربانم،اي خوب! يک نفر هست که با تو تک وتنها ،با تو پر انديشه و شعر است و شعور! پر احساس و خيال است وسرور! مهربانم! اين بار، ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که با تو،به خدا نزديک تر است و به يادت،هر صبح،گونه سبز اقاقي ها را از ته قلب و دلش مي بوسد و دعا مي کند اين بار که تو با دلي سبز و پر از آرامش،راهي خانه خورشيد شوي و پر از عاطفه و عشق و اميد به شب معجزه و آبي فردا برسي...
این شعر قشنگو یه زمانی یه دوست خوب بهم هدیه داده بود ... هدیش می کنم به توی مهربونی که هر روز با اومدنت به زندگی دلگرمم میکنی پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 :: 23:44 :: نويسنده : شاهزاده خانم
با مامنم رفته بودم بیرون .... تو خیابون ... دو تا پسر از کنارم رد شدن ... یکیشون با آرنج میزنه پهلوی دوستش .... نگا کن پدر سوخته شبیه لیلا فروهره!!!!!!!!!!! آخه کجای من شبیه لیلا فروهره!!!؟؟؟ چهارشنبه پنجم فروردین 1388 :: 14:44 :: نويسنده : شاهزاده خانم
دخترها توی ماهیتابه روغن میریزن اجاق گاز زیر ماهیتابه را روشن می کنن تخم مرغ ها رو می شکنن و همراه نمک توی ماهیتابه می ریزن چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان می کنن پسرها توی کابینتهای بالایی آشپرخانه دنبال ماهیتابه می گردن توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بالاخره پیداش می کنن ماهیتابه را روی اجاق گاز می زارن توی ماهیتابه روغن می ریزن توی یخچال دنبال تخم مرغ می گردن یه دونه تخم مرغ پیدا می کنن دنبال کبریت می گردن به فندک اجاق گاز رو روشن می کنن و بوی سرکه همراه دود آشبزخونه رو بر می داره ماهیتابه رو می شورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی می داد!) ماهیتابه رو روی اجاق گاز می ذارن و توش روغن واقعی می ریزن تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک می کنن لباس می پوشند و میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ می خرن و بر می گردن تلویزیون رو روشن می کنن و صداش رو بلند می کنن روغن سوخته رو می ریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه می ریزن تخم مرغها رو می شکنن و توی ماهیتابه می ریزن دنبال نمکدون می گردن نمکدون خالی رو پیدا می کنن دنبال کیسه نمک می گردن و بالاخره پیداش می کنن نمکدون رو پر از نمک می کنن صدای گزارشگر فوتبال رو می شنون و می دوند جلوی تلویزیون نمکدون رو روی میز میدارن و محو تماشای فوتبال می شن بوی سوختگی رو استشمام می کنن و می دوند توی آشپزخونه چند تا فحش می دن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل می ریزن توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ می ریزن با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن صدای گل رو از گزارشگر فوتبال می شنوند و می دوند جلوی تلویزیون سریع بر میگردن توی آشپزخونه تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل می ریزن ماهیتابه رو میندازن تو سینک ظرفشویی دنبال ظرفهای مسی می گردن قابلمه مسی رو روی اجاق گاز می ذارن و توش روغن و تخم و مرغ میریزن چند دقیقه به تخم مرغها زل می زنن یاد نمک می افتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون بر میدارن چند ثانیه فوتبال تماشا می کنن یاد غذا می افتن و می دوند تو آشپزخونه روی باقیمانده ی تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده لیز می خورن چند تا فحش می دن و بلند می شن نمکدون شکسته رو توی سطل می ندازن قابلمه رو بر میدارن و بلافاصله ولش می کنن چند تا فحش میدن و انگشتاشون که سوخته رو زیر آب میگیرند با یه پارچه تنظیف قابلمه رو برمیدارن پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش می کنند نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون می خورن و چند تا فحش میدن پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 :: 23:47 :: نويسنده : شاهزاده خانم
کاش اول! قربان خدا بروم ، آخر زمستان هم شد فصل؟ صبح تر و تمیز از خانه می آیی بیرون ، نیم ساعت نشده خیس و گل آلود می شوی! نگاه کن ، درست شبیه موش آب کشیده شده ام ، سرما نخورم خوب است . آدم دلش برای آفتاب تنگ می شود . همه با صورت کبود به اداره می رسند . نمی توانم قلم را درست توی دستم بگیرم ، دست و پایم یخ زده . هرچه هم بیشتر لباس می پوشم انگار نه انگار ... کاش همیشه تابستان بود!
کاش دوم! روزی هفت هشت لیوان آب و آبمیوه و نوشابه هم افاقه نمی کند . نیم ساعت که زیر این آفتاب داغ راه بروی همه اش عرق می شود و می رود پی کارش! دهانم خشک شده . آدم دلش برای یک نسیم ناقابل تنگ می شود . کولر و پنکه هم که چیزی به جر کمر درد به آدم نمی دهند . توی اداره همه گرمازده اند . دست و دل کسی به کار نمی رود . عجب فصل بیخودی است ... کاش همیشه زمستان بود!
نمی دونم چرا بعضی آدما همه جوره ناشکری میکنن!!!!؟؟؟ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 :: 9:49 :: نويسنده : شاهزاده خانم
عشق یعنی این که تو باور کنی می توانی یک نفر را خر کنی! کذب را هنگام فعل مخ زنی آن چنان گویی که خود باور کنی! با دروغی جور شد گر امر خیر راست را هرگز مبادا شر کنی عشق همچون تایری تو خالی است راست گر در آن رود پنجر کنی می شود چون موم در دستت اگر از خودت حرف قلمبه در کنی! می تواتی گر چه هستی بی سواد شعرهای خوشگلی از بر کنی: «بر سر عشاق گو توفان ببار» چتری از اغراق را بر سر کنی «خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر» وصف جام و باده و ساغر کنی بعد یک مقدار تمرین ، کذب محض می شود جاری چو لب را تر کنی! می شود او عاشق تعریف هات اندکی لب را اگر تر تر کنی! نزد اختر چون که بنشینی مباد وصف چشم و ابروی زیور کنی! پیش زیور نیز چون هستی مباد نقل گیسوی آذر کنی! روی هم رفته نباید پیش زن صحبت از یک خانم دیگر کنی! از دروغت خار گل می گردد و می شود تقدیم یک جیگر کنی! گر پسر هستی بیابی دختری یا اگر هم دختری ، شوهر کنی! این چنین عشقی است عشق پر فروغ زندگی روی ستون های دروغ ...
در جواب پرنیان خانم در رابطه با مطلبی که بر ضد عشقهای امروزی نوشتن چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 :: 21:35 :: نويسنده : شاهزاده خانم
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان می گذشتند . آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم ، بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوست من ، بر چهره ام سیلی زد . آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند . اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت ، بر روی صخره سنگی نوشت : امروز بهترین دوستم مرا نجات داده . دوستی که یک بار بر صورت او سیلی زده و بعد جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید : بعد از آنکه من با حرکت قلبم ترا آزردم ، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای ، چرا؟ و دوستش در پاسخ گفت : وقتی که کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی شن ها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند ، اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام می دهد ما باید آنرا بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید .
عکس کنار وبلاگم رو به خاطر اینکه پشت زمینش سیاه شده بود عوض کردم سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 :: 9:45 :: نويسنده : شاهزاده خانم
دیگه دارم کم کم از خوابهای خودم میترسم!!!!!!!....... من خیلی کم خوابهایی میبینم که یادم بمونه و تا حالا هر کدوم از اینجور خوابها رو دیدم که یادم مونده به واقعیت تبدیل شده! حالا پسرا هی برن بگن خواب خانما چپه! تقریباً یه هفته پیش با وجود اینکه منطقه اینجا گرمسیریه و هیچ وقت اینجا برف نمی باره و با توجه به خشک سالی دو سال اخیر بارون هم نزده من خواب دیدم که از آسمون برف میبارید!! یه برف خیلی آروم و نرم که خیلی زیبا بود و من دستمو زیرش گذاشته بودم و مامانمو با تعجب خبر کردم که اونم ببینه .... بعد که از رو کتاب تعبیرش کردم معنیش غم و اندوه و قحطی بود و حالا واقعا به حقیقت پیوسته و هر روز یه خبر تاسف اور برامون میارن که مرگهای عجیب غریبی رخ میده امروز هم که خبر دادن یه پدر و بسر با هم دعوا کردن که پسره با بیل به سر بابای خودش زده باباهه هم مرده! تازه از ایل و طایفه ما هیچی از طایفه های دیگه هم واقعاً خبرای ناراحت کننده ای به گوش میرسه تا کی ادامه داره نمی دونم!؟ شنبه نوزدهم بهمن 1387 :: 15:20 :: نويسنده : شاهزاده خانم
نمی دونم تو شهرای شماها هم سِیدهایی پیدا می شن که گدایی کنن یا نه؟!... واقعا این سیدها مایه تاسف جامعه ما هستن که به اسم اولاد پیغمبری به گدایی مشغولن و از بعضیهاشون کارایی سرمیزنه که گفتنش هم خجالت آوره ... دو سه روز پیش تو شهر ما یه دختره بیعقل (16 – 17 ساله) که تو خونه تنها بوده درو رو یکی از این این سیدها که گدایی میکرده باز می کنه بعد دلش میسوزه به گداهه میگه کسی خونه نیست(خاک تو سرش) همین جا واستا تا برم پول بیارم – درو باز میزاره – سیده هم شیطون میره تو جلدش وارد خونه میشه و اون کاری که نباید انجام بده رو انجام میده و فرار میکنه!!!! از این تاسف انگیز تر برا اولاد پیغمبر چی هست؟ وقتی این کارو یه سید انجام میده از بقیه چه انتظاری میشه داشت؟!؟!؟ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 :: 23:39 :: نويسنده : شاهزاده خانم
دیروز که آخرین امتحانمو دادم تو راه خونه وقتی از دوستم جدا شدم یه پسر بچه(3- 4 ساله) که نمی دونم بچه کدوم همسایمونه و چند دفه دیگه هم تو راه دانشگاه دنبالم افتاده بود با سرعت تمام دوید طرفم و خودشو انداخت تو بغلم!!!!!! انگار از قبل منتظر بود منو تنها گیر بیاره چون هیچ وقت این کارو نکرده بود فقط بهم زل می زد و با دوچرخش برامون ارتیس بازی در میاورد یه پسره که داشت رد می شد همینطوری نگاه می کرد و می خندید (حتما داشته پیش خودش به بچهه حسودی میکرده) اگه مامان بچهه رو می دیدم می گفتم جلو بچتو بگیر این اگه بزرگ بشه چی می شه! تازه با هم سن و سال خودشم که نمی پره .... واقعا نمی دونم قدرت گیرایی چهرم خیلی بالاست!!!! یا آهن ربایی چیزی بهم وصله که هر بچه ای چه دختر چه پسر منو می بینه سریع بهم نزدیک می شه ... یه بار مامانم که از خونه خالم می اومد و اون موقع سریال یانگوم رو می داد گفتش که اگه گفتی مجید(پسر خاله 4-5 سالم) چی گفته؟ گفتم چی گفته ... مامانم گفت اومده بهم گفته خاله اگه گفتی یانگوم خوشگله یا ناهید؟! ... مامانمم فکر کرده بود اون می خواد بگه یانگوم واسه همین گفته بود خوب معلومه یانگوم اما پسر خالم گفته بود نه خیر ناهید!!!!!.... و انقد از این اتفاقا برام افتاده که اگه بخوام یادآوری کنم یه طومار میشه ..... واقعاً بچه های امروزی خیلی فرق کردن!!!!!!!! چهارشنبه نهم بهمن 1387 :: 14:47 :: نويسنده : شاهزاده خانم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم همچو منصور خریدار سر دار شدم غم دلدار فکندست به جانم شرری که به جان آمدم و شهره بازار شدم در میخانه گشایید به رویم شب و روز که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم خرقه پیر و خراباتی و هوشیار شدم واعظ شهر که از پند خود آزارم داد از دم رِند ، می آلود مددکار شدم بگذارید که از بتکده یادی بکنم من که با دست بت میکده بیدار شدم « امام خمینی(ره) » سه شنبه هشتم بهمن 1387 :: 14:59 :: نويسنده : شاهزاده خانم
نمی دونم چرا بعضی از پسرا تا یه لحظه چش یه دختر به چششون می خوره فکر میکنن دیگه تمومه و دختره هوش از سرش پریده!... درجا یه شماره اعتباری یا ایرانسل (از اینا که یکی بخر دو تا ببر) می ندازن جلو پای دختره و انتظار دارن از فردا بشن لیلی و مجنون . دوستم تو امتحانات سر جلسه برای یکی از پسرا که چیزی بلد نبوده تقلب رسونده (مگه ما دخترا شما رو به جایی برسونیم) حالا برادر پسره پرو پرو تو راه خونه جلو مارو گرفته که تشکر کنه (آخه بگو به تو چه!؟) بعد میگه بیاین بالا برسونیمتون (فقط همینو کم داشتیم) ما هم فقط با یه دستاتون درد نکنه (بشکنه) خواهش می کنیم رامونو گرفتیم رفتیم او طرف خیابون که اونا دیگه نیان بچه پرو رفت آخر بلوار دوباره پیچید از کنارمون رد شده میگه تو رو خدا شمارمو ببرین (چه پر اشتهام هست منظورش هر دوتامونیم) بعد که فهمید ما از اونا نیستیم راشونو کشیدن رفتن .... حالا امروز دوستم می گفت وقتی از تو جدا شدم تو راه پله دوباره اومده میگه بابت رفتار دیروزم معذرت می خوام ... آخه چقدر پرون این ملت .... مگه می ذارن آدم به حال خودش باشه . سه شنبه یکم بهمن 1387 :: 14:52 :: نويسنده : شاهزاده خانم
لحظات می میرند ، لحظاتی که گاهی تلنباری از غم و زمانی مالامال از شادی است . و در این گذشت زمان فقط خاطرهاست که باقی می ماند. به هر حال این گذشته ها هر چه که باشد دوست داشتنی هستند چون خواه و ناخواه قسمتی از عمر ما را تشکیل می دهند . شنبه دوم آذر 1387 :: 8:26 :: نويسنده : شاهزاده خانم
........ مطالب قدیمیتر >>
درباره وبلاگ ![]() خدايا! به جامعه ام بياموز که تنها راه بسوي تو ، از زمين ميگذرد ، اما به من بيراهه اي ميان بر نشان بده . خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين ميار که زرنگيهاي حقير و پستيهاي نکبت بار و پليد "شبه آدمهاي اندک" را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم : بزرگواري گول خور" باشم تا همچون اينان "کوچکواري گول زن" . پیوندهای روزانه پيوندها |
|||